|
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
| ||
|
|
دوستای گلم سلام.دلم واسه تک تکتون یه ذره شده.مرسی از همه که لطف کردین نظر گذاشتین.همتونو خاموش میخونم حیف که نمیتونم نظر بذارم.واسه کار ایلیا دعا کنین.واسه امتحان منم همچنین.راستی ولنتاینتونم پساپس مبارک.اوضاع گاهی ر وفق مراده گاهی نه.و این ضرورت جریان داشتن زندگیه.خبر های زیادی دارم که باید هم حالم خوب باشه و هم وقت که بتونم بنویسم.با لب تاب ایلیا اومدم بنویسم که دوست جونام خیلی دوستون دارم.به یادتونم.
طبقه بندی: از این در و از اون در،
حالا نیست بودن و نبودن من خیلی فرق داره و مهمه خواستم اعلام همگانی کنم.دلم گرفته.اخه دیگه تا یه ماه اینجا نمیتونم بیام بنویسم.امروز خواهرم زنگید گفت باید واسه ازمایشگاهیش کلی سی دی ببینه.کامپیوترشم خراب شده.به خاطر درسش مامانمفعلا نمیخواد لپ تاب شخصی داشته باشه.منم از خود گذشتگی کردم . گفتم فردا لب تابمو میفرستم واسش تا امتحانش.لپ تاب ایلیا هم یه جوریه.من باهاش راحت نیستم انقد که برنامه های جورواجور داره که سر در نمیارم.اینه که فقط میتونم با گوشی بخونمتون.به قول ایلیا حکمتش این بوده که بالاخره من ترک کنم و بشینم واسه امتحان علوم پایه بخونم.فقط تورو خدا فراموشم نکنینا.من معتادم.اعتیاد یه بیماریه.باهام خوب رفتار کنین.هر از چند گاهی بیاین واسم نظر بذتریم ذوق کنم.خواستین حرفای ته دلتونم بگین نیستم که بیام واکنش بدم. نظرات کاربردی در رابطه با درس و مادرشوهر و خانه داری و خلاصه منو چشم به راه نذارین.منم هر روز بهتون سر میزنم مطمئن باشین.شایدم هر از چندگاهی با لپ تاب ایلیا بیام.دوستون دارم.دلم تنگ میشه براتون.فعلا![]() ![]() ![]() طبقه بندی: از این در و از اون در،
سلام دوست جونام.خوبین خوشین سلامتین.ما هم ای زندگیه دیگه در جریانه.جونم براتون بگه پوستمون داغون شد رفت پی کارش.من پوستم تعریف از خود نباشه خیلی خوبه و ممکنه تو سال یک یا دو تا جوش بزنه.بدون هیچ لک و پستی بلندی.تنها نقطه سالم بدن اینجانب.که با شیرین زدنمون فاتحشو خوندیم.یه مدت قرص لاغری میخورم حساسیت ادم دو تا جوش زدم.منم حساس دنبال راه حل فوری.از کرم و صابون و اسکراب و اینا راضی نشدیم بنا به توصیه یکی از وب ها شب خمیردندان زدیم و تازه روشم چسب که بهتر جذب شه.نقاطیم که احتمال میدادیم جوش بزنه رو هم با این روش پیشگیری کردیم.تا صبح گرفتیم خوابیدیم.بعد صبح با این منظره جلو اینه بودیم اقا کل پوستمو سوزونده.یعنی یه قسمتاش دچار کبودی یکمیشم خون مردگی و زخم و بساطیه اصلا داغون.بعد فهمیدیم که خمیر دندان 10دقیقه باید بمونه.حالا اگه راهی بلدین دریغ نکنین.بعدش جونم بگه براتون با ایلیا رفتم یونیشونو اون دختررو که جریانشو تعریفیدم دیدم.من نتونستم حتی به صورتش نگاه کنم.جالبه درست وقتی ایلیا از کمرم گرفت تا بریم سمت دیگه حیاط اون یهو اومد و ماجرای بعدی مربوط به مادرشوهره.که خواهر شوهرم باهاش حرفیده و بدیا شو گفته.اونم داشته با دوستش میحرفیده گفته که عروسم خوبه اما....این جای خالی رو دیگه خواهر شوهرم بهم نگفت به اینجا که رسید فهمید سوتی داده و گفت یادم رفت چی گفت.بعدشم گفته درسته نیوشا خیلی خانومه و پسرم دوسش داره ولی من معیارای دیگه ای واسه انتخاب عروس داشتم.منم دلم خیلی گرفته.من اگه بدم باشم.هیچوقت جز اینجا پیش کسی نگفتم که مادر شوهرم بده و این حرفا.چیکار کنم باهاش به نظرتون.خاله مامانم فوت کرده.دیروز رفته بود مجلس ختم.منم امروز زنگ زدم ازش تشکر کردم و زود قطع کردم.کار ایلیا باز با مشکل مواجه شده.تو رو خدا دعا کنین واسمون.پاتو هم بد نشدم.قرار بود که مادرشوهرینا 20بیان که من امتحان ازمایشی دارم و منتفی شد در کل.این روزا خیلی برام سخت میگذره.هرچند سعی میکنم از امروزم استفاده کنم.دلم خیلی گرفته مخصوصا به خاطر کار ایلیا.خدا جونم چرا معجزت برگشت؟دعام کنین.تو این چند روز به همتون سر زدم ولی با گوشی.دوستون دارمطبقه بندی: زندگی مشترک،
طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: وین دایر،
امروز با خواهرشوهرم میحرفیدم.میگه مامانم خیلی به بابام گیر میده.امروز پا شده رفته داروخونه.اومده میگه اون دختره چسبیده بود به بابات و من میدونم اون زن گرفته و...میگه زنگ زده به پدرشوهرش که با بابام بحرفه.میگه بابامو عصبی کرده.هنگ میکنم.میگم نباید این کارا رو بکنه.میگم تاثیر بدی رو بابات میذاره.میگه تو باهاش بحرف.میگم من نمیتونم دخالت کنم.از عصری حالم بد شده.سینم تیر میکشه.پدرشوهرم واقعا شوخی میکنه.من بهش اعتماد دارم.ولی میترسم این شک لعنتی کار دستمون بده.مخصوصا زنگیدنش به پدرشوهرش.واقعا فکر ابرومونم.حواسم کاملا پرت.این قضیه رو زندگی ما هم تاثیر میذاره.البته قضیه یکم جدی تره.نمیتونم کل حرفاشو بنویسم چون حضور ذهن ندارم.ولی میدونم این راهی که میره خطاس.میدونم داره تحریکش میکنه با این کاراش.خدا کنه هر چه زود تر تموم شه.خواهرشوهرم میگه تو چرا ناراحتی اون که بهت بدی کرده.میگم این جریانا باهم ارتباط ندارن.میگه تو که کاری کردی من اخلاقم عوض شه.دور بریارم عوض کردی با حرفات و کمکات چرا رابطتو با مامانم هم خوب نمیکنی.اونم عوض کن.میگم اون فرق میکنه.چون انقد ازش ناراحتم و همه رو ریختم تو خودم.نمیتونم همینطوری ببخشمش.فراموش کنم.میگه تو خوب حرف میزنی بزنگ باهاش بحرف.ولی من نمیخوام خودمو قاطی مسائل کنم.کاش زودی اوضاع خوب شه.راستی امروز نمره اولین امتحان ایلیا رو دادن.نمره اول کلاسه.دارم بال در میارم.فعلا همینا ![]() طبقه بندی: غیبت، برچسب ها: زن دوم.، شک، پدرشوهر،
تو پست قبلی انقد حالم بد بود که یادم رفت یه اتفاق خوب رو بگم.امروز صبحی دلم گرفته بود که چرا خونه مامانم نیستیم تا شعله زرد بپزیم.2ساله 28صفر برنامه شعله زرد داریم.به مامانم که زنگیدم گفتم چقد دلم شعله زرد میخواد.اول خواستم خودم بپزم.بعد گفتم طفلی ایلیا نمیتونه درس بخونه.سر ظهر زنگمونو زدن.ایلیا رفت در و وا کرد.صاحب خونمون بود شعله زرد اورده بود.کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم.دستش درد نکنه خیلیم خوشمزه بود.از ته دل گفتم خدا قبول کنه.خودمم خندم گرفته بود.چقد ذوق کردم.حس خوبی بهم داد.عصری رفتیم بیرون به اصرار ایلیا.برد یه رستوران که وقتی نامز بودیم رفته بودیم.از اونجا هم میخواست بره پاساژ گلستان که نذاشتم.خوب طفلیم درس داره.نباید به خاطر دل تنگی من از درسش بمونه.الانم خونم.مثلا امروز میخواستم بافت رو تموم کنم.از ظهر دیگه نخوندم.شاید حالا برم بخونم.
طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: پاساژ گلستان، شعله زرد، نذری، دیگه اعصابم نمیکشه به خدا.من از دست این مادرشوهر چیکار کنم.شب ساعت11زنگیدن.من داشتم کرم میزدم ایلیا رو مجبور کردم که بحرفه.میگن چرا نمیاین ما دلمون تنگ شده.ایلیا هم میگه چیکار داریم بیایم اینجا با خوشی زندگی میکنیم.میگه منظورت اینه اینجا ما نمیذاریم مگه ما چیکار کردیم؟ میرم مسواک بزنم گوش نمیدم به باقیش.از صبح باهم درس میخوندیم.نهارم جفتکی گذاشتیم.من خورشت ایلیام برنجشو اماده کرد.مامانم زنگیده به شوخی میگم پس تو دلت واسه من تنگ نشده چرا بی تابی نمیکنی.میگه چرا که نشده.ولی لزومی نداره فکرتونو مشغول کنم.یا خوشیتونو خراب کنم.این از حرف مامان من.در حالی که همه میدونن چون من دختر اول مامانمم چقد بهم وابستس.داریم نهار میخوریم.مادرشوهر میزنگه.حوصلشو ندارم.به ایلیا میگم جواب بده.گریه زاری که من دلم تنگ شده پاشین بیاین وسط امتحانا یه روز بیاین(تا اونجا9ساعت راهه)اینم میگه یادته اون زمونا نمیذاشتی من با نیوشا بحرفم.منم دلم تنگ میشد.گوشی رو میده به من.میگه من نمیتونم غذا بخورم.پاشین بیاین.میگم ایلیا نمیاد.خواهر شوهر گوشی رو میگیره که بحثو عوض کنه.میشنوم از اون ور به شوهرش میگه ایلیا چی گفته و اینکه من کی نذاشتم دارم حرص میخورم.مثلا داشتیم نهار میخوردیم.یعنی این زن شعور نداره؟وقتی میگیم نهار میخوریم لازمه این حرفارو بگه داغونم کنه.به نظرتون کار خوبی میکنه.این یعنی خودخواهی.یکی مثه مامان من میگه با شوهرت خوش باش.یکی مثه این خوشیمونو به هم میزنه.دیگه غذارو نمیخورم.سرم سنگین شده.بغض داره خفم میکنه.یاده همه اتفاقای بدی میفتم که اون باعث شده.میخوام بزنگم بهش بگم مزاحم درس خوندن شوهر من نشه.بگم به خاطر درس اون من حتی بیرونم نمیرم.با تلفن صحبت نمیکنم که تو ارامش بخونه.بگم مگه مامان من دل نداره.بگم چرا میزنگه باعث میشه کل اتفاقا زنده بشن.ولی منصرف میشم.من نمیخوام بد باشم.نمیخوام خدا ازم بقهره.اون اگه این جوری شده کار خداس.همه این روزا رو من و ایلیا به خاطر اون کشیدیم.بدترشم کشیدیم.از یه طرف میخوام بگم راحت شم.میخوام به فکر خودم باشم به ارامش و خوشیه خودم فکر کنم از یه طرف نمیخوام ادم بده شم.میترسم ایلیا رو از دست بدم.داغونم.با کسیم نمیتونم بحرفم حتی مامانم.ایلیا حالمو دیده میگه بریم بیرون.ولی حوصلشو ندارم.میدونم به خاطر من میگه.ولی....
طبقه بندی: زندگی مشترک،
وای خدا من عاشق برف و بارونم مخصوصا وقتی صبح های زود میباره.دیشب 2خوابیدیم خبری از برف نبود.صبح که مامی زنگید گفت برف باریده هنگ کردم.اخه تازه بیدار شده بودیم.کل پرده ها رو کنار زدم ولی چه زود برف خیابونا رو اب کردن.اینجوریشو دوست ندارم ولی روبرو خونمون یه زمین فوتباله انقد باحال شده.دیشب12شب هوس سیب زمینی کردم.به هر فست فودی که رفتیم یه نگاه عاقل اندر هوسیون انداختن که غذا تموم شده.دیروز روز بدی بود حوصلم سر رفته بود و روزم تموم نمیشد.با اینکه مجبور شدم عصری بخوابم که شاید این روز تموم شه.اها رفتیم ادکلن بخریم.وای من تازه میفهم که چقد وسایلا گرون شدن.ادکلن 70 تومنی شده 140.هنگ کردم.نمیخواستم انقد ولخرجی کنم.بر خلاف میلم50میلشو برداشتم که پول 100میل قدیمو دادم.یکمم کرم خریدم.از کلینیک که راضی نبودم افتادیم رو خط لیراک.کسی استفاده کرده؟راضیه؟امروز یه کار خبیثانه کردم که الان عذاب وجدان گرفتم پریشب مادرشوهرینا میخواستن بیان ایلیا گفت من درس دارم.اونا هم که نیومدن.بعد دیروز ایلیا زنگید به خواهر من که پاشو دو سه روز بیا که حوصله نیوشا هم سر نره.اونم دلش میخواست بیاد که من به خاطر راه نذاشتم.جفتشون ازم قهریدن.بعد صبح دیدیم راه بسته بوده دیشب.منم از تصمیمم بسی خرسند بودم که اینده نگری کردم نذاشتم بیاد اونوقت طول شب سکته میزدم.بعد صبحی که مادرشوهر گفت جاده بستس.منم ماجرا را تعریفیدم و به خود بالیدم.که اوشون پرسیدن ایلیا به خواهرت گفت بیاد؟؟؟؟منم بله.اوشونم قهریدن و خداحافظی کردن.کاش نمیگفتم.ستاد روحیه دهی :یه بارم من شدم مثه خودش.حالا هم دارم نهارو اماده میکنم.قراره بریم بانک که منم کارای بانکی رو یاد بگیرم.اخه نا حالا ایلیا و بابام انجام دادن.فعلا همین.![]() طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: برف، بانک، سیب زمینی، فست فود،
دیروز شام رفتیم بیرون یعنی رژیمو بی خیال شدم.اول رفتیم کافی شاپ.بوی سیگار خفم کرد.زود پاشدیم.بر عکس خیلیا من اصلا تو کافی شاپ حال نمیکنم.بعدم رفتیم ژوانی.یه نتیجه خوب این بود که معدم کوچیک شده.نتونستم چیزی بخورم.یعنی فقط یکم سوپ خوردم و دو تیکه پیتزا به زور.تا اخر شب دل درد گرفتم.از اونجا هم رفتیم خیابون گردی.تا دربند رفتیم.شبم که به خاطر ایلیا بازی رئال رو تماشا کردم که باخت.قبل بازی جشن جام حذفی پارسال رو نشون میداد.چقد خوب بود.چرا ما ها از این خوشیا نداریم؟یه هفته ای میشه رو حرف ایلیا فکر میکنم که بعد این دوره بریم اروپا زندگی کنیم.مثه اوائل همون اول حرف نه نمیارم.شاید بعد4سال منم راضی شدم.از دیروز تصمیم گرفتم کمتر بیام بنویسم.شایدم یه جا دیگه واسه دل خودم نوشتم.ولی اینجا رو دارم واسه همیشه.از پیش داوری های بعضیا ناراحتم.اینکه من فقط خیلی از مشکلای سطحی رو اینجا مینویسم.در ضمن نمیدونم چرا وقتی از خوبیای زندگیمون مینویسم واکنشی نیست ولی...من و ایلیا خیلی روزا و ساعت های خوبی باهم داریم.طوری که اونایی که از نزدیک مارو میشناسن میدونن که چقد به هم عشق میورزیمو و احترام قائلیم.ولی من لزومی نمیبینم از کل رابطه های عاشقیمون اینجا بنویسم.چون همشون واسمون عادیه.اینجا از دلتنگیا و چیزایی که واسم غیر منتظرس مینویسم تا خالی شم.من و ایلیا تو کل این8 سال بیشترین زمانی که باهم نحرفیدیم به5ساعت هم نرسیده.همه ی تفریحاتمون باهم بوده واسه منی که قبل اون فقط با دوستام بودم.طوری باهم رفتار میکنیم که بزرگترا ما رو الگو قرار دادن.چیزی تنهایی از گلومون پایین نمیره.به قول بابام اونا باید از ما یاد بگیرن.بار اولی که بابام ایلیا رو با دوستاش برده بود بیرون دیده بود که ایلیا همو ن اول نصف غذاشو تو یه ظرف کشیده.علتو پرسیده اینم گفته که واسه من میاره.یا وقتی من جایی دعوتم همه میدونن چیزی از گلوم پایین نمیره حتی ساده ترین چیزا اول سهم ایلیا رو بهم میدن.البته تو جمع صمیمی خونوادمون.انتراکای کلاسارو با هم صحبت میکنیم.من تا حالا بدون ایلیا یه شب هم خونه مامانمینا نرفتم.و خیلی چیزای دیگه که لازم نیست بگم.چون من اینجا عشقمو به رخ کسی نمیکشم.ما با هم هیچ مشکلی نداریم.در مورد خانوادشم ایلیا کاملا منو درک میکنه.و پشتم وایساده.همه حرفامو هم میدونه از اون زنا نیستم که بره پیش مامانش غیبت کنه.منو ایلیا هر سال شب اخر سال تا صبح باهم راجع به اتفاقای سال گذشته و اینده میحرفیم.برنامه داریم.منم کاملا پشت ایلیام طوری که اجازه نمیدم کسی باهاش بد رفتار کنه.پشت همه کارا و تصمیماتش وایسادم.ما خیلی با هم خوشیم و چیزای که اینجا نوشتم برام غیر عادی بوده.نه اینکه شما فکر کنین ما زندگیمون تو بحرانه یا دائما مشکل داریم.یه مدت اعصاب من ضعیف شده.ایلیامم کاملا پشتمو و کمک میکنه به ارامش برسم.خودش پیشنهاد داده چیزایی که ناراحتم میکنه رو اینجا بنویسم.چون من هیچوقت هیچوقت بدی به مادرش نکردم.حتی وقتی ناراحتم کرده چیزی بهش نگفتم.همیشه با احترام باهاش رفتار کردم.یه نفر از اطرافیانمونم خبری از رفتار اون نداره.طوری که همه میپرسن چیکار کردم مشکلی نداریم.من حتی خوبیای کوچیکی هم که واسم میکنه جبران میکنم و تو جمع تشکر میکنم.فکر نکنین اون میدنه که من ازش متنفرم یا عصبیم کرده.چون هیچوقت نتونستم کسی رو خرد کنم..به همتون سر میزنم ولی با گوشی طبقه بندی: فضولی، برچسب ها: عشق.،
این دو روز خودت دیدی چقد بهم سخت گذشت.چقد منتظرت بودم.چقد گریه کردم.هم صحبتم اون خرس کوچولوی اولین ولنتاینمون بود.چقد با خودم احساس خریت کردم.احساس یه گول خورده.چقد منتظر کوچولوی خودم بودم.کوچولوی من اون وقتا یادته؟من همونو میخواستم.امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟نفهمیدی این دل انقد ظرفیت نداره.نفهمیدی این اشکا از کجاست؟ولی خوش اومدی.دیروز به هم قول دادیم یادته.پابه پای هم شانه به شانه نه سایه به سایه.من که خیلی روش حساب باز کردم.تا اخر این قولمون یادمون نره.یادت که هست؟ ![]() تو برام بهترینی.انتظار بدی ندارم.منو به خاطر همه بدیام ببخش عزیزم.کوچولوی من. قول میدهیمطبقه بندی: زندگی مشترک،
امروز بدجوری دلم گرفته.تپش قلبم دارم.نمیدونم چم شده.ایلیام امتحان داره پس فردا دعا کنین خوب بده.خیلی نگران درساشم.یه شک زنانه هم بود که داشتم از ترس و استرس سکته میکردم.چک کردم و چند ساعت بعدش خودش حل شد.نگرانیم بابت تاخیر بی مورد بود عصری ایلیا خواب بود کلی گریه کردم ولی نمیخوام حواس اون پرت شه داغونم.راستی نهارم از ابگوشت های معروفم واسه ایلیام گذاشتم جاتون خالی.راستی مژی جون مرسی از رو لینک ژورنال غذا واسه ایلیام رولت پنیرمغزدار درست کردم.عالی شد.فردا احتمالا بابام بیاد.عصری مادرشوهر زنگیده بود یه حرفی زد هنوز تو کفشم یعنی.من احمق حتی منظورشم نپرسیدم.میگه دلم واستون خیلی تنگ شده.بی قرارم پاشین بیاین.من دلتنگتم هی فحشت میدم![]() ![]() ایلیا میخواست بزنگه به خواهر شوهر که جمعش کنه نذاشتم.راستی من معتاد شدم از صبح تا شب فقط وبگردی میکنم البته با گوشی به خدا دیگه دستم داره تیر میکشه.یه راهنمایی کنین من ترک کنم.ایلیا با استادش هماهنگ شدن ی کتاب چاپ کنن.اقا من دیگه جون به لب شدم.نشسته فکر میکنه جلدش چطوری باشه؟بعد به نظرتون به چه نتیجه ای رسیده؟جلد البومی با عکس فراری و لوگوی رئال مادرید اونم واسه الگوریتم دلم بدجور گرفته این روزا.امروز با مامانم میحرفیدم اینور داشتم گریه میکردم نامحسوس.اخه من هرقدرم بد باشم ادمیم که حرفای تو خونمو یا مربوط به خانواده همسرو حتی به مامانمم نمیگم.چه ربطی داشت نمیدونم.قاطی کردم.راستی ایلیا اسممو گذاشته جیمبو.میگه غیب میشی هی.منظورش مواقعی(24ساعتی)که میام اتاق وبگردی رو میگه.بچم خیلی وابسته شده.یه جورایی انگار دلتنگمه.هی میبرسه کجایی چرا نمیای کجا رفتی دیگه مثه این بچه ها میفته دنبالم.نمیدونم بچم چش شده.طوری شده میگم عزیزم اگه اجازه بدی روم به دیوار میرم دسشویی ولی مامانی زودی برمیگرده.دو روز بود هی بهم دستورر میداد یادش رفته بود ازم تشکر کنه و همکاری کنه.امشب بهش یاداوری کردم اخه من ملزم میدونم که واسه همه کارای کو.چیک و بزرگی که به خاطر هم انجام میدیم تشکر کنیم و وظیفه هم ندونیم.این تو زندگیمون شرطی شده.چون هر دومون دانشجوییم کارای خونه هم ربطی به زن و مرد بودن نداره باید تقسیم شه.این قراریه که از اول باهم گذاشتیم.و رمز موفقیت خونه داریمونه.ایلیام تو بعضی مسائل درکم نمیکنه.مثه همون جریان نگرانی که گفتم.راجع به حاملگیم نظرش اینه که سقط میکنیم.ولی نمیدونه استرس های منو.فکر های منو تشویشامو.احساسامو.میدونم به خاطر من هیچوقت نمیذاره بر فرض محالم اگه حامله شدم نگه دارم.ولی بازم میخوام احساسامو هم درک کنه.همه اینا رو همینطوری که به ذهنم میرسه نوشتم.ببخشین اگه درهمهطبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: حاملگی، الگوریتم، رئال مادرید، فراری، استرس،
دیروز خواهر شوهر زنگید.خونه تنها بود.یکم سر غیبت باز شد.فقط یکما. منم بهش گفتم که من اعصابم نمیکشه مامانت وقتی از یه چیز دیگه ناراحته پاشه به من بزنگه با اون صدای گرفته یکم بحرفه قطع کنه.اخه من ادمیم که روم تاثیر میذاره واقعا.و کل اون روزم خراب میشه.گفتم چشه؟گفت بابا یه هفتس دیوونم کرده منم قاطی کردم.میگه به بابام شک کرده.همه میدونن پدرشوهرم فقط سر به سرش میذاره میگه میخوام زن بگیرم ولی این باورش شده.میگه هر روز گریه میکنه.پاشده زنگ زده به اون دختر بیچاره ای که تو داروخونه کار میکنه.انصافا دختر اروم و خوبیه.تازه خودش معرفیش کرده.از فامیلاشه.بهش گفته بعد 7.5شب نمون برو خونتون.شماره موبایلشم ازش گرفته.دلم واسه دختر سوخت.میگه رفته کلی تونیک شلوار مجلسی واسه خونه خریده.(در مورد نحوه پوشش گفتم که چقد گیره)مثلا به خودش میرسه.تازه میخواد لاغر شه.میگه منم الکی گفتم بابا خیلی لاغر شدی.میگه از وقتی این اینطوری کرده بابام بیشتر لجشو در میاره.گوشیشو از خودش دور نمیکنه.افتادن تو خط لاو ترکوندن.شبا مثه شما میرن بیرون قدم میزنن.هی اس میسندن.با این حال بازم ناراضیه.و اما اندر حکایات اس فرستادن. خانم تازه یاد گرفته.دیشب چنتا از اساشونو بهم فرستاده غش کردیم از خنده.باباش فرستاده همه دنیا یه طرف تو یه طرف عزیزم.اینم فرستاده اینا همش کلامه کلامه بعد اون یه اس عاشقانه ی +18 فرستاده اینم فرستاده بزرگترین جهاد جهاد با نفس است تازه چون اولشه یبار اس زده خسته نباشی عزیزم.اشتباهی واسه برادر شوهر کوچیکه و بزرگه و خواهرشم فرستاده.کوچیکه جواب داده.سلام عزیزم خدا شفات بده خدا رو شکر ما انقد همو دوست داریم و تو عمل هم نشون میدیم که انقد مردمو تحریک کردیم.حرف زیاده باید پاشم نهار ایلیا رو بدم راستی باز 2 کیلو لاغر شدم.دیشب پدرشوهرم زنگیده بود میگفت اینا منو اذیت میکنن نمیذارن من زن بگیرم ولی من موندم واقعا شک تا چه حد؟به قول ایلیا مادرشوهرم احتمالا میدونه واسه شوهرش زن ایده الی نیست انقدر به فکر افتاده.ولی به نظر من از یه ادم بالغ بعیده.راستی رفته از میز غذاخوریه من خریده.من بدم میاد به نظرم هرکی باید با سلیقه خودش خرید کنه نه اینکه کپی پیست کنه.اون روز باز واسه ایلیا اس عاشقانه فرستاده بود.ایلیامم جواب نداده بود.زنگ زده بود گلایه میکرد.بابا شما فعلا با شوهرت لاو بترکون شوهر من کسی رو داره که روزی 5بار بهش اس میزنه.راستی من اینروزا شدیدا خواب الودم.7بیدارشدم مثلا ایلیا درس بخونه.8باز خوابیدم تا11.عذاب وجدان گرفتم شدیدا.تازه به خودمم میرسم با اینکه خودم رژیمم هر روز واسه ایلیا غذا اماده میکنم.برم دیر شدطبقه بندی: غیبت، برچسب ها: زن دوم، اس ام اس عاشقانه، میز غذاخوری، رژیم لاغری، امتحان حسابگری،
مرسی دوستای عزیزم.با دعاهای شما مشکلمون فعلا واسه 6ماه حل شد.یه مشکل دانشگاهیه واسه ایلیا.ولی من تو این دو روز معجزه دعا رو دیدم.معجزه داشتن دوستای گلی مثه شما.کسی نفهمید تو این چند روز چه بر من گذشت.برای اولین بار ریختم تو خودم.چهارشنبه شب با چنان عجزی خدا رو خواستم که...میترسیدم ایلیامو از دست بدم.زندگی حتی یه روز بدون اون واسه من محاله.دیروز روزه بودم.از شب تب کردم.تا صبح هذیان گویی کردم.نشد بخوابم.من خیلی کم تب میکنم نمیدونم چم شده.دیشب بعد افطار خبر خوب رو شنیدم.خدا جونم مرسی.دوستای گلم مرسی.دعا کنین که واسه همیشه جور شه.شرمنده نگرانتون کردم.دوستون دارم ![]() ![]() طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: تب.دعا روزه.دوست،
دوستای گلم یه مشکلی واسمون پیش اومده به دعاهای تک تکتون نیاز دارم.توروخدا دعا کنین کارمون درست شه. ![]() طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: دعا،
ترم یک بودیم.استاد بیوشیمی دانشگاه رفته بودو دنبال یه استاد جدید میگشتن.بعد2هفته از شروع ترم یکی رو پیدا کردن.که رشتس حتی بیوشیمی نبود.ولی به قول خودش قدرشو تو این مملکت نمیدونستن.کلاس ما 5شنبه ها 2تا6.5عصر بود.4واحد درس رو تو یه روز داشتیم.اونم واسه ترم یکی.دو هفته طول کشید که ما به اون بقبولانیم که امتحان علوم پایه خواهیم داد و این امتحان چیه و باید ایشون مطابق اون درس بدن.بالاخره فهمید که ما کتاب رفرنس داریم.خوب هیچکدوم از استادا نمیگفتن برین رفرنس بخرین و اونو بخونین.چون هم حجمش زیاده هم سخته.واسه همه درسا جزوه داشتیم.ولی این استاد جان یه کتاب پیدا کردن و شروع کردن به جزوه دادن.اونم به نحوی که از رو کتاب املا میگفتن.و ما باید تو هر صفحه 3بار مینوشتیم این آبی که ما میخوریم 1%ابه بقیش یه چیز دیگس.چون استاد جان رو این موضوع تحقیق میکردن.این استاد سیدم تشریف داشتن.ولی....یکی از دخترامون یه هفته ازش اجازه گرفت بره دبی.اومدنی ارایشگاهم رفته بود.همین که استاد اومد تو کلاس یه نگا کرد گفت ا مبارکه واسه رنگ و مدل موهات رفته بودی دبی؟ خودتون جو کلاس اون موقع رو تصور کنین.یه بارم به یکی از دخترا گفت این لاکی که زدی به پوست تونمیاد.بعله چنین شخصیتی داشتن اوشون.و اما ما یه وبلاگ داشتیم واسه کلاس نگو پسرا ادرس ایینو به اوشون دادن.یکی ازدخترامون یه مطلب طنز راجع به کلاس نوشتن با موضوع این پست که من کلیاتشو میگم.ولی انصافا بیان جالبی داشت.این گونه بود:که 5شنبه ها استاد صبح بیدار میشه اول مطمئن میشه که کتابو واسه املا گذاشته تو کیفش.بعد راهی میشه.ساعت 2که شروع کلاسه تا بچه ها جمع شن میشه2.5تا 3استاد حضور غیاب میکنن.از کل40نفر غایبین هفته پیش میپرسن کجا بودن(کلاس 5شنبه ها بود همه میخواستن برن شهرستان هفته دوم فقط20نفر تهرانیا بودن سر کلاس.بعد اون استاد خواهشمند شدن که نوبتی بریم.این بود که از هفته های بعد از90نفر 40نفر نمیومدن یک در میان)بعد3شروع میکنه به املا گفتن یه ربعی راجع به موضوع مهم آب بحث میکنه.بعد املا.دوستای عزیز اگه تو خونه جزوه رو خوندینو 1%هم نفهمیدین حتی معنی جمله ها رو نگران نباشین ایراد از شما نیست.استاد برای اینکه کتابو کپی نکنه جمله اول این صفحه رو با جمله اخر صفحه بعد ادغام میکنن.بعد که تا4چونه زنی واسه انتراک.4اجازه صادر میشه تا4.5 بعدش میایم کلاس از یکی از بچه ها استاد تقاضای جک میکنن.بعدم یکم راجع به افتخاراتشون میگن.بعد نیم ساعت دوباره جزوه میگن و بچه ها به اذان اشاره میکنن.جالبه نصف کلاس تو این ساعت نماز اول وقت میخونن.بعدم که هوا تاریکه.استاد باید بدونن دخترا باید زودتر برن.باز یه بار دیگه حضور غیاب میشه.این بود وقایای کلاس ما.اینو دوستمون نوشته بود.هفته بعد استاد همین که وارد کلاس شد گفت م کیه؟همون دوستون.کسی جواب نداد و این گونه دوستمون 5واحد بیوشیمی رو موندن.خیلی استاد بدی بود.همه اینایی که گفتیم عین حقیقت بود به خدا.بعد اخر ترمم از یکی از بچه ها که4ترم بود بیو میفتاد خواست سوال طرح کنه.ترم اخری بود که اون استاد اومدن ولی واقعا ما نه تنها چیزی از بیوشیمی نفهمیدیم جو کلاسمونم سر حرفای اون بهم خورد.واقعا کلاس حال به هم زنی بود.ببخشید قروقاطی شد.اخه کلاس قروقاطی بودطبقه بندی: ماجراهای دانشگاه، برچسب ها: بیوشیمی.دبی.آب.وبلاگ.،
امروز صبح خواب موندیم و اعصاب جفتمون بهم ریخت.من امروز طبق رژیم واسه نهار فقط ابمیوه داشتم.ولی واسه ایلیا ماکارونی درست کردم.بعد از ظهری که ایلیا رفت یونی منم کمر همت بستمو خونه رو از ته تمیز کردم یعنی حتی کشوهای لباسو خالی کردم از نو تا کردم چیدم.یکمم تغییر دکور دادم و بعد فکر کردم من واسه راحتی ایلیا تو ایام امتحانا چیکار میتونم بکنم.که کمتر وقتش تلف شه.اوردم یه میز تو اتاق مطالعه کنار میزش چیدم.کلی اجیل و کنجد(واسه ایام امتحانات حتما استفاده کنین)وکشمشو نقل و...گذاشتم رو میز.چایسازم از اشپزخونه اوردم گذاشتم اونجا با کلی نسکافه.بعدم یه بطری شربت درست کردم و یه ظرف میوه گذاشتم تو یخچال اتاق.که واسه هر کاری پانشه بیاد اشپزخونه و سر راه یکمم جلو تی وی بشینه.همه اینارو با عشق کردم که بدونه چقد واسم مهمه.ایلیا اومدنی در نزد.خودش باز کرد و خواست چشامو ببندم.عزیز دلم واسم وزنه خریده بود.اخه هفته پیش وزنمون یهویی خراب شد و من نمیدونستم چقد لاغر شدم.گفتم لازم نبود ولی گفت خانوم من میخواد وزن کم کنه منم باید شرایطو مهیا کنم.خیلی خوشحالم کرد مخصوصا با این جملش.اخه جفتمون تو یه روز بدون اینکه اونیکی بخواد واسه خوش حال کردن هم یه کاری کرده بودیم.بعدم واسم یه قاب عکس خریده بود که قبلا پسندیده بودم ولی دلم نمیومد بخرم(دیگه زن خونه شدیم رفت)اورد عکس ماه عسل منو گذاشت توش.گذاشت رو کنسول.خیلی خوشحالم کرد خیلی.خدا جون کمک کن عشقمون هینطوری بمونه.راستی گفتم ماهیمون حاملس الان دیدم نیست.ایلیا گفت رفته تو کشتی تخم ریزی کنه.ولی من پیداش کردم که مرده.خیلی ناراحت شدم.شکمشو باز کردیم تخماشو نگاه کردیم.راستی2کیلو لاغرشدم. ![]() طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: عشق.ماهی.قاب عکس.وزنه.اتاق مطالعه،
طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: ماهی زبراواکواریوم.ترافیک.زغال،
شنبه رفتیم خرید.آب گوجه فرنگی اورده بودن از اونجایی که چربی سوزه و پر ویتامین یه دونه خریدم.روز اول باز کردم بخورم.انگار رب بود.نه اصلا رب های بیرون به این غلیظی نمیشه.خدا شاهده تنها ابمیوه ای بود با اون غلظت و محتوا.طعمش که مثه رب بود.دیدم نمیشه اینو خورد.حیفم میومد بندازم بیرون.ایلیا دیروز که اومد/گفتم بیا یه مسابقه بدیم.هر کدوم یه لیوان اب گوجه رو زود تموم کنه برندس.اول واسه اون ریختم.بعد واسه خودم کمتر از نصف اون ریختم.میگه عادلانه نیست میگم من یه زنم اگه بعدش حالم بهم بخوره حرف پشت سرم در میاد ولی تو نه.قبول میکنم روی ابمیوه خودم اب بریزم.نفهمید اینم حقس تا از غلظتش کم شه.شروع کردیم من هنوز یه کم نخورده بودم ایلیا تموم کرد خودشم حرف نمیزد.میگم طوری خوردی که مزش به دهنت نیاد قبول نیست.میگی شام افتادم.قبول میکنم.اخه هدف فقط عدم اسراف بود.یه لیوان دیگه مونده اونم قراره از نهاری چیزی شرط ببندم بخوره.بعد یه ساعت تازه میگه وای این چی بود.حالم به هم میخوره. طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: اب گوجه.مسابقه.شام ولنتاین،
طبقه بندی: از این در و از اون در، برچسب ها: لاغری.روحیه استرس.رانندگی.معدل الف،
یادمه تو همون پستای اول قول دادم جریان راضی شدن بابامو بگم.خوب از اونجایی بگم که ایلیا کنکورشو داد و نتایج اومد و اینا اومدن خواستگاری.بابام با ایلیا حرفید و گفت که من الان راضی نیستم.بعد5سال ببینیم چی پیش میاد.اون شب درسته جواب رد داده شد ولی من خوشحال بودم که بعد چندسال دوباره چند ساعتی پیش ایلیا نشستم.از اون روز من خودمو تو اتاق حبس کرده بودمو غذامم اونجا میخوردم.ایلیا هم در حال چونه زنی که باز بیان خواستگاری.نمیخوام اتفاقای اونروزا رو بگم.بالاخره اولای مهر بود و من میومدم تهران.به مامانم گفتم که باید کاری کنی من اخرهفته بیام بله برون.من اونجا نمیمونم دیگه.بابای ایلیا هم با عموهام حرفید.مامانم با داییم.و خلاصه 3شنبه که تولد دختر داییم بود اینا همشون دور هم جمع شدن و جلسه گذاشتن.عموم خیالمو راحت کرده بود.منم تا6فیزیو داشتم بارون شدیدی میبارید.قرار بود با دختر دایی مامانم بریم خرید.تو اون بارون و ترافیک رفتیم تجریش.تندیس که هیچی نداشتورفتیم قائم که بعد کلی گشتن من یهع پیراهن شیک و ساده پیدا کردم که انتظارشو نداشتم.از اونجا هم برگشتیم خونه اونا.ساعت8.5بود که دخترعموم اس زد مبارکه.بعد اون دختر داییم اس زد که فعلا دارن صحبت میکنم.نیم ساعت بعد زن عمو کوچیکم اس زد مبارکه.اس زدم به دختر داییم گفت هنوز میحرفن.من چون اونجا نبودم نمیتونم دقیق بگم ولی دختر دایی هام و دختر عموم کلی از اون شب و بحث ها و گوش واستادناشون خاطره دارن و میگن و میخندن.من از استرس داشتم خهفه میشدم.که بالاخره 11شب زن عمو بزرگم زنگیسد گفت مبارکه و چون میترسیم بابات باز منصرف شه همین الان عموت میزنگه به بابای ایلیا بگه جمعه بیان بعله برون.اون شب کلی گریه کردم.از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف نگران اینده.کلی ار ایلیا قول گرفتم واسه اینده.فرداش رفتم سر جنین و از اونجا رفتم ترمینال و راهی شهرستان.اول خواستم به دوستام بزنگم بگم بعد ترسیدم بابام باز منصرف شه.که نمیدونم از کجا دوست صمیمیم فهمیده بود زنگ زد و کلی گلایه.بعدم به همه خبر داد من دیگه تا نزدیکای12شب داشتم جواب تلفنارو میدادم.تو راه مریض شدم و چنتا قرص خوردمو خوابیدم تا صبح.ایلیا بیچاره که هی زنگ زده بود برنداشته بودم کلی نگران شده بود.وقتی رسیدم جلو در که میخواستم پیاده شم تو فکر این بودم که به بابام چی بگم پام سر خورد کل پله های اتوبوسو رو هوا طی کردم خوردم زمین.طوری که مانتوم پاره شد.اومدم خونه دیدم دستم و کمرم کلا خونیه.بعدم که ورم کرد و کبود شد.پیراهنم دکلته بود.انقد گریه کردم بابای ایلیا انواع پماد داد.ولی افاقه نکرد.رفتم واسه پیرهنم یه زیره گرفتم.که دستم مشخص نباشه.همون روز صبحی هم ایلیا و مادرشوهر اومدن دنبالم بریم انگشتر و سرویسو خودم بپسندم.که خودش ماجرایی داشت.شبشم عروسی پسر خاله ایلیا بود.که وقتی مراسمه جمعه رو فهمیدن کارت فرستادن ولی نرفتم.چون تا شب با دختر داییم داشتیم کارای ارایشگاه و این حرفا رو انجام میدادیم.جمعه ایلیا اومد دنبالم بریم ارایشگاه که دستم موند لای در ماشین.بساطی بود اصلا.از اونجاهم رفتیم اتلیه که دیگه ساعت10شده بود و مهمونا منتظر.اومدیم خونه و برای اولین بار ایلیامو کردم.ما که وقت نکرده بودیم شامم بخوریم بعد اینکه مهمونا رفتن ایلیا موند رفتیم طبقه بالا ساعت1شب نشستیم شام جفتکی خوردیم.واین بود ماجرای ازدواج ما شرمنده سرماخوردم به زور نوشتم والا حاشیه زیاد داشت.طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: کبود.جنین.تندیس.قائم.عقد.شام، |
|
| [ طراح قالب : ایلیا ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||