ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف

ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
فقط مینویسم تا اروم شم.نمیدونم چنتای شما عروسین یا مادر شوهر اگه خواستین نظر بذارین.خسته شدم از این همه دخالت.ممکنه شمام بگین که ما سنمون کمه,ولی به خدا بزرگتر از سنمم.کله فامیل میگن که من بیشتر از سنم میفهمم,شاید چون بچه اولمو مامانم مثه بزرگا باهام رفتار کرده.از بچگی مثه بزرگا رفتار میکردم,هیچوقت بازیای بچه گونه انجام ندادم.از اول بهم ازادی تام دادن.مخصوصا بابام.خودم تصمیم میگرفتم واسه همه ی کارام.الان سختمه یکی به همه چیم گیر بده.بابا اگه ما بچه بودیم چرا گذاشتین ازدواج کنیم.من الان مثلا واسه خودم تشکیل خانواده دادم ولی مثه عروسک خیمه شب بازی دارن بازیم میدن.بابا چرا باید من واسه بیرون رفتنم بترسم که الان زنگ میزنن که کجایین.چرا بیرونی.زود برگردین.چرا باید اونا به من بگن چطوری لباس بپوشم.مگه از اول مد منو نمیدیدن.بزارین یکم از حرفاشو بگم شما بگین چیکار کنم.مثلا میخوام واسه شوهرم یه چیزی بخرم میگه نه این پسره منه من میگم نخر یعنی نخر.ماشین خریدیم میگه نه من میترسم نمیتونم بذارم پسرم رانندگی کنه.میگیم میخوایم فلان روز بریم مسافرت نه من نمیذارم پسرم غیبت کنه از درساش میمونه تو خواستی بکن ولی پسرم نه.میگه به دوستم میگم تا پسره توهم خودش یکی رو پیدا نکرده خودت دست به کار شو.میره میاد بغلش میکنه میبوسه میگه تو پیشم نیستی من دق میکنم.حتی به اتاق خوابمونم کار داره.اونروز میگه زنت همیشه پیشته الان باید حسرت بکشی با من بخوابی.بیا باهم بخوابیم.یا فلان جات درد میکنه.شوهرم به خاطره من اومده تهران میگه مادرت بمیره اومدی تو این جهنم.بهم میگه من نمیذارم رنگ موتو عوض کنی.یا مثلا ماه پیش ما رژیم بودیم میگه بیچاره پسرم چرا بهش غذای ابپز میدی میگه شوهرت بچس نمیفهمه من نمیذارم تو فلان چیزو بپوشی نظره اون مهم نیست تو عروس مایی.وصدتا حرف دیگه.بگین من چیکار کنم.دارم دق میکنم.الان یه مدته از دستش عصبی شدم.ایا واقعا من سهمی تو زندگی پسرش ندارم.پس جایگاه زن کجاس وقتی مادرا میگن پسره منه



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ شنبه 21 اسفند 1389 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ نیوشا ]
دوستان مدتیه یه سوالی ذهنمو مشغول کرده خودم به نتیجه ای نرسیدم.تصمیم گرفتم از شما یاران نظرسنجی کنم.فقط یه سواله خداوکیلی جوابه دلتو بگو.من نظر نوشتن واسه مطالبم زیاد مهم نیست.اینیکی درخواست کمکه.منتظرم تاشب.اخه لازم دارم.اما سوال به نظر شما مادر به ادم نزدیک تره یا همسر.کدوم یکی حق بیشتری به گردنت دارن.کدوم رو ترجیح میدی.کدوم یکی میتونه بگه شما ماله خودشی؟تورو خدا زحمت بکش جواب بده



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ شنبه 21 اسفند 1389 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ نیوشا ]
می خوام واسه اونایی که معنای عدالت رو تا به حال درک نکردند یه مثال عینی بزنم:کنکور خودمون(آره کنکور جمهوری اسلامی ایران)
اول یه تعریف از کنکور:کنکور آزمونیست برای ورود به دانشگاه و سکوی پرتابی برای رسیدن به مدارج عالی علمی که رتبه ی کسب شده توسط شما هیچ ربطی در قبولیتان ندارد!
باور کنید جدی میگم:خب اگه باور نمیکنید متن زیر رو که عینن واسه خودم اتفاق افتاده رو بخونین در آخرشم نظرتونو بگین!
سال 87:سالی بود که نیوشا خانوم توی کنکور شرکت کرده بود.نیوشا دانش آموز فوق العاده زرنگی بود به طوریکه همه ی معلم ها اونو جزء رتبه های زیر 50 می دونستن.همیشه تراز قلمچیش بالای 7000 بود!
توی کنکور سال 87(تجربی) در عین ناباوری رتبش 1600 شد البته رتبه کلش-رتبه زیر گروه 2 که داروسازی میشد و هدف نیوشا جون بود 1000 بود.با این رتبه هم نیوشا می تونست با توجه به قبولی های سال قبل 100% تو داروسازی ... قبول بشه!اما نشد!!!!!!توی همون سال بعد از اینکه قلمچی اسامی پذیرفته شدگان همراه با رتبه هاشون رو منتشر کرد:توی همون دانشگاه با رتبه 4500-4000 توی دانشگاه های دیگه با رتب بالای 3000 قبول شده بودن!این یعنی عدالت!!!
سال 88:سالی بود که خودم توی کنکور شرکت کردم:اسمم جزء پذیرفته شدگان بین المللی اومد واسه دندانپزشکی(همونطور که می دونید بین المللی مصاحبه داره)بعد از مصاحبه و کسب نتایج درخشان توسط بنده مسئولان عزیز فرمودند که شما بدون شک پذیرفته هستید و میتونید از الان به فکر خونه و ... باشید.اسفند ماه که برای پبت نام رفتم دانشگاه متوجه شدم که به جای من یه نفر دیگه رو که اصلا توی کنکور هم شرکت نکرده بود برداشتن.بعد از کلی شکایت از دانشگاه و وزارت بهداشت راه به جایی نبردم!این یعنی عدالت!!!
(حالا شانس آورده بودم که توی کنکور 89 سراسری و آزاد ثبت نام کرده بودم!!)
سال 89:بعد اون جریان از فروردین مثل ... شروع به خوندن کردم(... میلیون هم خرج کلاس کنکور کردم که واقعا تاثیر داشت) و خوشبختانه تونستم این چند ماه نخوندن رو جبران کنم!(البته دیگه امیدم فقط به آزاد بود چون با 3 ماه بعید میدونستم برسم).سر جلسه سراسری 89 داشتم از خوشحالی بال در میاوردم چون سوالات واقعا برام آسون بود!کلاس کنکور کار خودش رو کرده بود.مثل آب خوردن بود واسم!شب جلسه کنکور با پدر گرام درصدهامو دقیق درآوردیم!وای خیلی خوب بود اصلا انتظارشو نداشتم!!!
ادبیات:78  عربی:78 معارف:64 زبان:96  زمین:25  ریاضی:20  زیست:87  فیزیک:15  شیمی:95
ریاضی و فیزیکش واقعا سخت بود وضع همه اینطوری بود!!!
وقتی درصدهامو با کنکوری های سال قبل مقایسه کردم در بدترین شرایط رتبم 800 میومد.خودم 1700 گذاشتم گفتم شاید نسبت به شرایط سوالا یکم اینور اونور بشه!
وقتی درصدهامو دیدم دیگه میلی به شرکت توی کنکور آزاد نداشتم ولی تجربه نیوشا مجابم کرد که شرکت کنم!
آزاد اول رو از غیرپزشکی شرکت کرده بودم 2,3 روز بعد کنکور اصلی بود!اونم خوب دادم!کنکور بعدی که پزشکی بود 20 روز فاصله داشت توی این 20 روز یک ریز خوندم.اونم فوق العاده پاس کردم!
روز اومدن نتایج اصلا استرس نداشتم با اینکه توی خونه PC داشتم رفتم کافی نت تا با دوستام رتبه هارو ببینیم!صفحه که باز شد خشکم زد!!!!!!مثل اینکه برق 3 فاز گرفته باشه!
رتبه پیشبینی کرده من با رتبه کسب شده زمین تا آسمون فرق داشت!
حالا درصد هامو مقایسه کنین!
درصدهای پیش بینی کردمو که در واقع درصدهای واقعیم بودن بالا واستون گذاشتم و اینم درصدهای کارنامه:
ادبیات:74 عربی:64 معارف:42  زبان 42 زمین:13  ریاضی:3  زیست:22  فیزیک:0 شیمی:70
اگه نزده هام با اونیکه توی کارنامه یکی بود قانع میشدم که شاید جای یکی از سوالات رو اشتباه زدم اینطوری شده ولی من 2تا زیست نزده بودم توی کارنامه 15تا بود-شیمی یکی  نزده بودم توی کارنامه 3 تا بود-بقیه هم مثل همینا!!!
حالا شما هم یه مقایسه بکنین ببینین بین اینا میتونین یه رابطه کشف کنین؟؟؟؟همون روز سوار اتوبوس شدم رفتم تهران.رفتم سازمان سنجش.گفتم اینطوری شده گغتن امکان نداره کارنامه اشکال داشته باشه!با 1000 بدبختی رازیشون کردم پاسخبرگم رو نشون بدن!به خدا پاسخبرگ من نبود!
با اینکه مثلا همه چی چاپی بود و امنیت بالا رفته بود!بازهم مثل سال پیش اعتراض بی فایده بود!!!عدالت یعنی این!!

منتظر نتایج آزاد شدم!!بابام با دوستش حرف زد و گفت طبقه پاینتون رو چند سالی واسمون اجاره بدین تا ایلیا بیاد درس بخونه!روز اعلام نتایج با اینکه گفته بودن ساعت 8 شب نتایج میاد ولی 12:15 رفت رو سایت!اول غیر پزشکی رو نگاه کردم.قبول شده بودم!
بعد پزشکی:اول درصدهارو زده بود آروم آروم خوندم:
ادبیات:75 عربی:80 معارف:96 زبان:96 ریاضی:75 زیست 87 فیزیک 95 شیمی 96
یه نفس راحت کشیدم.اما وقتی اومدم ترازمو نگاه کنم چشم سیاهی رفت!!!نوشته بود مردود

به خدا یه آن نفسم بند اومد.با این درصد ها ترازم 6400 بود در حالیکه آخرین نفر قبولی 6800.مگه اونایی که قبل من بودن درصداشون چند بود؟؟؟این یعنی عدالت

دیگه پی اعتراض نرفتم!حالا هم توی رشته ای درس میخونم که اصلا فکرشم نمیکردم.
حالا هرکی معنی عدالت رو فهمید توی نظرات بگه.
ببخشید که طولانی شد.



طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ جمعه 20 اسفند 1389 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ ایلیا ]
سلام.
همونطور که میدونید امروز روز تولدم بود!
نیوشا جان واقعا سنگ تموم گذاشته بود اصلا انتظار نداشتم.همچین تولدی تا حالا کسی واسم نگرفته بود!
اولین تولد متاهلیم واقعا عالی بود.
دستت درد نکنه خانومم.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ ایلیا ]
امروز بعده چندروز الافی و خستگی طی یک عملیات کاملا منهدمانه و غافلگیرانه در عرضه نیم ساعت هم کیف وکفش,هم مانتو و پیرهن خریدم.اونم نه نفتی نه مشکی نه قرمز.بلکه رنگی که به اقای همسر گفته بودم اگه بهترینشم پیدا کردم نذار بخرم,پلنگی و قهوه ای/اخه الان یه ساله من هرچی خریدم این رنگی بوده.ولی بازم مجبورن خریدم.ولی خداییش خیلی خوشگله.به این نتیجه رسیدم که اقا ما همیشه دقیقه 90ایم واین مسئله فقط مربوط به درسو شب امتحان نیست.خیلی خوشحالیدم.مخصوصا اقای همسر.اخه فکر کنم بیچاره بیشترم به فکر خودش بود که باید بازم مراکز خریدو بگرده.عزیزم هدیه بهتر از این دیگه چی بهت بدم.




طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ نیوشا ]
سال پیش توی همچین شبی با چشای گریون این آهنگ رو واسه گلم گذاشته بودم:
امشب شب میلاد قشنگ یار من
شب میلاد ولی تو نیستی در کنار من
.
.
.
خدایا مرسی که این دوری ها تموم شد شاید فقط اونایی که عاشقن میدونن من چی میگم خیلی سخته وقتی یکی رو دوست داشته باشی و بخوای که همه چیزتو فدای اون کنی و خوشی فقط در کنار اون بودن واست معنی داشته باشه ولی نتونی از نزدیک فقط تولدش رو بهش تبریک بگی!لحظه لحظه ی این دوری ها واست سخته و همچین اتفاقایی واست یه حسرته!درد عشقی کشیده ام که مگو و مپرس
گراهامبل جون مرسی که کاری کردی که بتونیم لااقل صدای همدیگرو توی همچین شرایطی بشنویم.
یه تشکر ویژه هم از ایرانسل دارم که توی این چند سال مارو تنها نذاشت!و ازش معذرت میخوام که نمی تونیم دیگه با 6-7 ساعت حرفیدن واسش عیدی بدیم(البته همچین مفتکی هم نبودا!!!توی 3 سالی که با ایرانسل بودیم!یعنی از بدو ورودش به ایران تا مهر امسال 4200000 تومان ازمون پول گرفته!یعنی میگین حلالش باشه؟؟؟)
وای خدا به چه زبونی بهش بگم که عزیزم عاشقتم دیونتم لیلیتم شیرینتم ویستم  تولدت مبارک



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ نیوشا ]
 20o chand sal pish,tu ye hamchin shabi bud ke mamanet behet goft:khob,savari dige base,az inja be bado bayad piade beri!..ghadamhato mohkam vardar ba gamhaye boland,tule zendegi kheyli mohem nis be ar,zesh fek kon,ojesh ,omghesh,va ertefash..aghazet mobarak.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ نیوشا ]
امشب بهترین شبه زندگیمه.اخه 20 سال پیش تو یه همچین شبی خداونده رحمان نظری به من کرد و بهترین هدیه و نعمتشو به من ارزانی داشت.خداجون خیلی میخوامت,مرسی..عشقم شبه میلادت مبارک.منو انسوی جشن دل نگذاری.تو این شب بهترینا رو برات از خدامون میخوام.ایشالا120ساله شی.امیدوارم اولین کیکه متاهلی بهت بچسبه.راستی نمیتونم برنامه هامو لو بدم.ولی کاش بتونم تولده به یاد موندنی برات ترتیب بدم.میبوسمت.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ نیوشا ]
تولد تولد تولدت مبارک.19اسفند تولده جیگرمه.عزیزم تولدت پیشاپیش مبارک.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ سه شنبه 17 اسفند 1389 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ نیوشا ]
شدیدا با این عنوانی که دکتر ربولی واسه وبلاگش انتخاب کرده موافقم.واقعا اینجا تنها جایی که آدم میتونه حرف های دلش رو بزنه!
دو روزه که واسمون مهمون اومده(مامانامون) امروز رفته بودیم خرید عید همونطور که نیوشا جون توی 2 پست پیش گفته بود نتونسته بود که واسه خودش لباس بخره!واسه همین دوباره رفتیم میلاد نور خرید تازه آورده بودن خداییش بعضی هاش واقعا قشنگ بودن!ولی از شانس ما یا سایز نیوشا پیدا نشد و یا وقتی هم پیدا میشد مادر گرام ایراد میگرفتن که این اله این بله!خودمم یه ست لباس دیزل دیدم فوق العاده بود خیلی خوشم اومد ولی...
بعد میلاد دو جای دیگه هم تو تجریش رفتیم که بازم فایده نداشت.
اما مطلب رو با دلتنگی شروع کردم!دلتنگیم اینه که چرا نمیزارن بزرگ بشیم چرا همیشه به چشم یه بچه بهمون نگاه میکنن؟چرا خودمون حق انتخاب نداریم؟چرا مادر گرام هنوز نمیخواد قبول کنه که بابا منم مرد شدم آخه!(البته در گوشی میگم هنوز مرد نشدما) چرا ما نمیتونیم یه جا بریم خرید کنیم بیایم بیرون و این همه علاف نشیم!
خودم که فکر میکنم همه ی این بدبختی ها برمیگرده به یه چیز اونم پوله پوله پوله...!!!
اگه من بدبخت یه درآمد درست حسابی داشتم اگه ماه به ماه چشمم به دست پدر عزیز نبود اگه اونقد پول داشتم که هیچ وقت نگران آخر ماه نبودم اگه پدر جان به جای اینکه واسه این و اون جهیزیه بخره واسه شهرداری کمک کنه واسه ,واسه سکوهای استراحت... پول بده,یکمم به فکر خودمون بود و 100 تا اگه ی دیگه... دست زنم رو میگرفتم میبردم جایی که ... آدرسش رو داده یه جا خریدش رو میکرد میومدیم دیگه هم لازم نبود هر روز واسه پیدا کردن لباسی که وجود خارجی نداره این شهر درن دشت رو زیرو رو کنیم!خودمم اون ست دیزل رو میخریدم!
خیلی خستم وقتی هم که نیوشا این جمله رو گفت خستگیم چند برابر شد:آخه اگه یکم اقتدار داشتی من الان خریدم رو کرده بودم. راستم میگه ها!
پدر مادرایی که این مطلب رو میخونین شما رو به قران تو زندگی بچه هاتون این همه دخالت نکنین!به خدا دخالت محکم ترین پیوند هارو سست میکنه!به امید اینکه مادر خودم این مطلب رو بخونه!
کمکم کنید




طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ سه شنبه 17 اسفند 1389 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ ایلیا ]
سلام.سلام به دوستای عزیزم.همونطور که منوجه شدید این وبلاگ رو من و خانوم جونم جفتکی باز کردیم ولی من تا حالا مطلبی ننوشتم و فقط کارای فنی وب با من بود.
دلیلش هم اینه که یکم زورم میومد تو وبلاگ کم بازدید و کم نظر مطلب بنویسم.ولی بعد یادم افتاد که یه روزی وبلاگ خودمم اینطوری بود!خب بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.

تو وبلاگای شخصی که تا حالا دیدم وبلاگ دکتر ربولی خیلی نظرم رو جلب کرده خیلی از مطالبش خوشم میاد.یعنی شغلشم یه طوریه که میتونه تو یه پست کوتاه کلی مطالب جالب بنویسه!عاشق پست های خاطرات جالبش هستم!دوست دارم منم خاطراتمون  رو اونطوری بنویسم ولی خاطرات ما تو یه پست کوتاه نمیگنجه!ولی نهایت سعیم رو میکنم که خاطرات جالب دانشگاه و خونه رو واستون بنویسم.
راستی آدرس وب دکتر تو لینکدونی هست حتما یه سری بزنید(جایی برای گفتن دلتنگیها)
دیشب اومدم طی یک عمل بس ناجوانمردانه لینکدونی وب های پر بازدید رو هک کنم و لینک خودمون رو بزارم بینشون تا آمارمون بره بالا که با مخالفت شدید خانوم مواجه شدم .میگفت من از این دغل بازی ها خوشم نمیاد!حالا باید با روش های سنتی لینک بگیریم
ما تو اول راهیم واسه همین شدیدن نیازمند راهنمایی هاتون هستیم.تو نظرات راهنمایی مون کنین!

دعای روز سه شنبه:ای خدا یه کاری کن که واسه یه پست کوتاه و فسقلی شونصد تا نظر داشته باشم مپل بعضی ها!


طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ سه شنبه 17 اسفند 1389 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ ایلیا ]
از ماه پیش تصمیم گرفتم امسال تیپه نفتی,سفید بزنم.به مغازه هایی که مشتریشون بودم سر زدم خبری از نفتی نبود.یه هفته پیش تصمیم گرفتم از خیره نفتی بگذرم.افتادم تو خط مشکی و البالویی.بعد رفتیم ونک.ویترین اول:نفتی.(من:)گفتم چه عجب.ولی من که دیگه منصرف شدم.رفتیم پاساژ دومی.مانتو جدید میخواستم که یکی از مغازه ها اورده بود.رفتم تو.نفتی.نه بابا منصرف شدم.واین اتفاق تو5مغازه دیگه هم اتفاق افتاد(من:)خبری از قرمز نیست.اقای همسر میگه خوب نفتی بخر.من اصلا زیربار نمیرم.من قرمز میخوام.میگه جریان قرمزم میشه مثه نفتی.یا از خیرش بگذر.یاهم پاتک بزن تو خونه بگو قرمز نمیخوام اون موقع حتما پیدا میکنی.فعلا بیخیاله خرید شدم.هرچه پیش اید خوش اید.



طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ پنجشنبه 12 اسفند 1389 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ نیوشا ]
الان چند روزه کارم شده گشتن تو نقاط مختلف شهر,تا شاید چیزی واسه عید پیدا کنم.فروشندگان نوع دوست انقد به فکر ملتن که وسایل سال پیششونو با تخفیفای 50,70%دارن عرضه میکنن.(منظور از تخفیف:قیمت اصلی کالا+10%)هیچی پیدا نمیشه.دیروز میرداماد بودیم.خبری از بوی عید نبود.همه جا اروم.ولی امروز با خبری که بهم رسید فهمیدم,ما نمیدونیم از کجا خرید کنیم.گویا تو سایر نقاط شهر خرید جدید اومده.خیلیم مردم استقبال کردن.دیروز مسیر انقلاب,ازادی جمعیت زیادی واسه خرید عید بیرون رفته بودن.اما این شایع سازا میگن مردم واسه  تظاهرات اومده بودن.بابا شما کریسمستونو کردین.یادتون رفته اینجا عید در پیشه.مردم اومدن واسه خرید عید.من که ندیدم ولی حتما مراکز خریده تازه ای تو این مسیر زدن که اینهمه مردمو جمع کرده.شماها هم زشته.اینهمه شایعه سازی نکنین.نیت پاک مردمو زیر سوال نبرین.اینجا همه چیز ارومه وفقط بوی عید میده.



طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ چهارشنبه 11 اسفند 1389 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ نیوشا ]
2هفته ای میشه میخوام این پست رو بذارم یادم میره.همسر عزیزم ببخش که دیر شد.مرسی به خاطر مهربونیا و کمکات.اگه نبودی این ترم دق میکردم.مرسی که پابه پام فیلمای مورفو رو نگاه کردی.کمکم کردی بهتر بتراشم.تشویقم کردی.مرسی واسه نمره کلاسیم کلی وقت گذاشتیو به جای من مقاله نوشتی.مرسی توکلاسای فیزیو باهام نشستی تا منم تا اخر کلاس بشینم.مرسی که جزوه ویروسو پابه پام خوندی تا به روش خودم واست توضیح بدمو تو اشکالامو بگی.مرسی به خاطر من20روز امتحانامو حتی فوتبالم تماشانکردی.مرسی که نذاشتی دست به سیاه و سفید بزنم.نهار گذاشتی.خونه رو تمیز کردی.خیلی اقایی کردی.تواین مدت بیشتر وابستت شدم.ازخودم خجالت کشیدم که همه کارا رو دوشه توبود.وقتی سر ژنتیک مجبور شدی بری شهرستان دق میکردم یه کلمه نتونستم بخونم.24ساعت غذانخوردم.جات خیلی خالی بود.انگار24سال بود تنها بودم.ببخش اگه اذیتت کردم.ببخش بهونه گیری کردم.اخه خیلی استرس داشتم.ببخش گلم.خیلی دوست دارم.قول بده همیشه انقد مهربون باشی.کنارم باشی.من تو رو اینطوری شناختم نمیتونم تصور کنم یه روز عوض شی.قول بده.راستی ژنتیک با اینکه نخونده بودم پاس شدم.چیکار به نمرش دارین.پاسی واسه دانشجو هستش دیگه.همه رو با اطلاعات دبیرستان نوشتم.پیام اخلاقی:بپه های کنکوری درساتونو عمیق یاد بگیرین چون تو شبای امتحان دانشگاه به دردتون میخوره.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ شنبه 7 اسفند 1389 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ نیوشا ]
من و اقای همسر بعد10روز تعطیلات میانترم برگشتیم خونه.وقتی اومدم تو خونه کم مونده بود سکته کنم.روی وسایل فرشا اینه لباسا حتی اجیله روی میز یه لایه سفید و خاکستری گردو خاک بود.همسایه ی گرام دارن تعمیرات انجام میدن.مارم بی بهره نذاشتن.وقتی راه میرفتیم جا پامون رو کف و فرشامعلوم بود.مونده بودم حیرون که چیکار کنم.بالاخره با اقای همسر تصمیم به انقلاب گرفتیم و مشغول کار شدیم.یاده پست خاله اذر افتادم که صحنه کلیشه ای فیلمارو نوشته بود.ماهم خودمونوگذاشتیم جای بازیگرا و مشغول شدیم.از18تا23شب.ولی خداییش خیلی تمیز شد.به خودمون افتخار میکردیم.اینجا جا داره بگم اقای همسر مرسی.خیلی اقایی.شب با ارامش دراز کشیدم وخوشحال بودم که قورباغمو قورت داده بودم.گفتم همسرجان درسته خسته شدیم ولی به جاش تا یکی دو هفته خونه تمیزه وخیالمون راحته.با این فکرا خوابیدیم.تازه چشام گرم شده بود که تو خواب وبیداری صداهایی به گوشم رسید.انقدخسته بودم که فقط تونستم ساعتونگاه کنم8بود.باورم نمیشد اخه من تازه خوابیده بودم.چشامو بستم و دوباره خوابیدم.10بود بیدار شدم.رفتم سمته دستشویی یهو چشام به اینه افتاد.دست کشیدم بعععله.گردوخاک بود.تازه یاده صداها افتادم.خداجون تعمیرات ادامه داره.حالا موندم گریه کنم یا جیغ بنفش بکشم یا بیخیال شم.سومی رو انتخاب کردم.اخه ترم پیش روان پاس کرده بودم.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ شنبه 7 اسفند 1389 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ نیوشا ]
نظرات
سلام.اوایل پاییزبود و ما هنوز مجرد تشریف داشتیم.با مادر جان رفته بودیم طلافروشی.فروشنده گفت که یه کار جدید اوردم میدونم خوشت میاد.رفت از صندوق اورد.خوشگل بود به دلم نشست.گفتم بذاره کنار که تصمیم قطعیمو بگیرم و بهش بگم.که چند روز بعدش ما مزدوج شدیمو سرم شلوغ شد فرصت نکردیم بریم بخریم.تا این که مادرشوهرجان گفت میخواد واسم کادو بخره.ما هم یاد سرویسه افتادیمو پیشنهاده اونو دادیم.رفتن نگاه کردن اول نپسندیدن و گفتن خیلی فانتزیه و دستمزدش زیاده و یه چیزی بخر خواستی عوض کنی ضرر نکنی و از این حرفا.اقای همسر که میدونست من دلم گیره گفت باید همونو بخریو بلاخره راضی به خرید شدن.کادو رو که تو مهمونی دادن همه یبار اومدن از نزدیک برانداز کردن.فرداش دخترخاله ی همسرم منو دیده میگه مامانم میگه من  اونو واسه تو پسندیده بودم میخواستم بخرم.منبعد عروس خالش صدام کرده که فلانی من تو مهمونی نبودم سرویست کدومه.نشونش میدم.میگه خوشگله از کجا خریدی؟بعده10مین اومده میگه اینو من میخواستم بخرم تو ویترین دیده بودم خوشم اومده بود.من.حالا میگم جریان چیه.طلافروشیه اینو واسه من اورده بود.اصلا تو ویترین نذاشته بود که ببینن.تو صندوق بود.مادر شوهرم گفته بود واسه من میخواد از صندوق دراورده بود.تو مهمونی چند نفر دیگه به مادر شوهرم گفتن سرویسه خیلی شیک بود.کی پسندیده بود؟مادر جان جلو چشم من گفت خودم من همیشه چیزای تک و میخرم.منحالا خوبه بعده کلی جنجال راضی به خریدنش شده بود.ماجرای چشم و هم چشمی که یادتونه.ماجرای سرویس به اینجا ختم نشد.فروشنده میگفت بعد اون روز چند نفر اومدن از سرویسه تو خواستن ولی خوشبختانه من فقط یه نمونه اورده بودم.سفارشم دادن.گفتم دیگه شرکت از این سرویس نمیزنه.خیالم کلی راحت شد.



طبقه بندی: غیبت،
[ شنبه 7 اسفند 1389 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ نیوشا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره من و ایلیا


دو تا مرغ عشقیم که بعد 5 سال عاشقی بهم رسیدیم.هر دومون متولد 1369هستیم و از قشر آسیب پذیر دانشجو!با هم تصمیم گرفتیم که خاطراتمون رو یه جایی ثبت کنیم که هم خودمون و هم شما ازش استفاده کنید.
دوستای عزیز نظرات و راهنمایی های مهربانانتون مارو به ادامه ی نوشتن خاطرات روزمره بیشتر تشویق میکنه لطفا مارو از نظرات خوبتون بی نصیب نزارین.
عاشق تبادل لینک هم هستیم چون معتقدیم در این فضای مجازی رابطه هارو مستحکم تر میکنه واسه همین اگه خواستین مارو با نام
(ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف)
لینک کنید بعد بگین که شمارو با چه نامی لینک کنیم.
راستی ما تابستون امسال(90) ازدواج کردیم و دیگه نامزد نیستیم ولی به دلایلی اسم وبلاک رو عوض نکردیم.
یه گلایه هم از دوستان داریم.تعداد نظرات خیلی کمه.دیگه نوشتنمون نمیاد!

دوستتون داریم دوستمون داشته باشین.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد خانواده : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

Online User
استخاره آنلاین با قرآن کریم

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران