ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف

ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
دوستای گلم سلام.دلم واسه تک تکتون یه ذره شده.مرسی از همه که لطف کردین نظر گذاشتین.همتونو خاموش میخونم حیف که نمیتونم نظر بذارم.واسه کار ایلیا دعا کنین.واسه امتحان منم همچنین.راستی ولنتاینتونم پساپس مبارک.اوضاع گاهی ر وفق مراده گاهی نه.و این ضرورت جریان داشتن زندگیه.خبر های زیادی دارم که باید هم حالم خوب باشه و هم وقت که بتونم بنویسم.با لب تاب ایلیا اومدم بنویسم که دوست جونام خیلی دوستون دارم.به یادتونم.


طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ نیوشا جون ]
حالا نیست بودن و نبودن من خیلی فرق داره و مهمه خواستم اعلام همگانی کنم.دلم گرفته.اخه دیگه تا یه ماه اینجا نمیتونم بیام بنویسم.امروز خواهرم زنگید گفت باید واسه ازمایشگاهیش کلی سی دی ببینه.کامپیوترشم خراب شده.به خاطر درسش مامانمفعلا نمیخواد لپ تاب شخصی داشته باشه.منم از خود گذشتگی کردم . گفتم فردا لب تابمو میفرستم واسش تا امتحانش.لپ تاب ایلیا هم یه جوریه.من باهاش راحت نیستم انقد که برنامه های جورواجور داره که سر در نمیارم.اینه که فقط میتونم با گوشی بخونمتون.به قول ایلیا حکمتش این بوده که بالاخره من ترک کنم و بشینم واسه امتحان علوم پایه بخونم.فقط تورو خدا فراموشم نکنینا.من معتادم.اعتیاد یه بیماریه.باهام خوب رفتار کنین.هر از چند گاهی بیاین واسم نظر بذتریم ذوق کنم.خواستین حرفای ته دلتونم بگین نیستم که بیام واکنش بدم.نظرات کاربردی در رابطه با درس و مادرشوهر و خانه داری و خلاصه منو چشم به راه نذارین.منم هر روز بهتون سر میزنم مطمئن باشین.شایدم هر از چندگاهی با لپ تاب ایلیا بیام.دوستون دارم.دلم تنگ میشه براتون.فعلا



طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ سه شنبه 11 بهمن 1390 ] [ 07:29 ق.ظ ] [ نیوشا جون ]
سلام دوست جونام.خوبین خوشین سلامتین.ما هم ای زندگیه دیگه در جریانه.جونم براتون بگه پوستمون داغون شد رفت پی کارش.من پوستم تعریف از خود نباشه خیلی خوبه و ممکنه تو سال یک یا دو تا جوش بزنه.بدون هیچ لک و پستی بلندی.تنها نقطه سالم بدن اینجانب.که با شیرین زدنمون فاتحشو خوندیم.یه مدت قرص لاغری میخورم حساسیت ادم دو تا جوش زدم.منم حساس دنبال راه حل فوری.از کرم و صابون و اسکراب و اینا راضی نشدیم بنا به توصیه یکی از وب ها شب خمیردندان زدیم و تازه روشم چسب که بهتر جذب شه.نقاطیم که احتمال میدادیم جوش بزنه رو هم با این روش پیشگیری کردیم.تا صبح گرفتیم خوابیدیم.بعد صبح با این منظره جلو اینه بودیماقا کل پوستمو سوزونده.یعنی یه قسمتاش دچار کبودی یکمیشم خون مردگی و زخم و بساطیه اصلا داغون.بعد فهمیدیم که خمیر دندان 10دقیقه باید بمونه.حالا اگه راهی بلدین دریغ نکنین.بعدش جونم بگه براتون با ایلیا رفتم یونیشونو اون دختررو که جریانشو تعریفیدم دیدم.من نتونستم حتی به صورتش نگاه کنم.جالبه درست وقتی ایلیا از کمرم گرفت تا بریم سمت دیگه حیاط اون یهو اومد و ماجرای بعدی مربوط به مادرشوهره.که خواهر شوهرم باهاش حرفیده و بدیا شو گفته.اونم داشته با دوستش میحرفیده گفته که عروسم خوبه اما....این جای خالی رو دیگه خواهر شوهرم بهم نگفت به اینجا که رسید فهمید سوتی داده و گفت یادم رفت چی گفت.بعدشم گفته درسته نیوشا خیلی خانومه و پسرم دوسش داره ولی من معیارای دیگه ای واسه انتخاب عروس داشتم.منم دلم خیلی گرفته.من اگه بدم باشم.هیچوقت جز اینجا پیش کسی نگفتم که مادر شوهرم بده و این حرفا.چیکار کنم باهاش به نظرتون.خاله مامانم فوت کرده.دیروز رفته بود مجلس ختم.منم امروز زنگ زدم ازش تشکر کردم و زود قطع کردم.کار ایلیا باز با مشکل مواجه شده.تو رو خدا دعا کنین واسمون.پاتو هم بد نشدم.قرار بود که مادرشوهرینا 20بیان که من امتحان ازمایشی دارم و منتفی شد در کل.این روزا خیلی برام سخت میگذره.هرچند سعی میکنم از امروزم استفاده کنم.دلم خیلی گرفته مخصوصا به خاطر کار ایلیا.خدا جونم چرا معجزت برگشت؟دعام کنین.تو این چند روز به همتون سر زدم ولی با گوشی.دوستون دارم



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
  1. اگر نسبت به معشوقتان عصبانی هستید ذهن خود را بر صفتی که دوست داشتنی است و از صمیم قلب می پسندید معطوف کنید و بگذارید او همان کسی باشد که شما دوست دارید.
  2. وضع کنونی زندگی شما از وضع اینده شما خبر نمیدهد.بلکه از اندیشه و باورهایی که تا کنون برگزیده اید حکایت دارد.
  3. هیچ خیانتکاری مانند رسم و عادات نیست.که اگر با فرمان های ان مخالفت نشود هیچ ازادی وجود نخواهد داشت.
  4. مشکلات و موانع جزءفرصت ها هستند.
  5. کسی شما را به خاطر خشمگین شدن مجازات نمی کند.همین خشم است که شما را به کیفر میرساند.انچه را که باور کنید حقیقت خواهد یافت.
  6. در جهان چیزی به نام اغاز و پایان وجود ندارد.زندگی امروز خود را به شیوه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است.
  7. بدانید که شما هیچ گاه در جایی گیر نمیکنید و در جا نمیزنید و محبوس نمیشوید مگر انکه خودتان بخواهید.
  8. ایمان دید شما را روشن میکند.
  9. وجود شک در زندگیتان مانند داشتن یک خیانتکار در زندگی است.شک خائن است زیرا از محدودیت ها و کمبود ها جهت تاثیر گذاشتن بر زندگی شما استفاده میکند.
  10. اگر دو عبارت"خسته ام"و"حالم خوب نیست"را از زندگی خود پاک کنید نیمی از بی حالی و بیماری خود را درمان کرده اید.



طبقه بندی: از این در و از اون در،
برچسب ها: وین دایر،
[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
امروز با خواهرشوهرم میحرفیدم.میگه مامانم خیلی به بابام گیر میده.امروز پا شده رفته داروخونه.اومده میگه اون دختره چسبیده بود به بابات و من میدونم اون زن گرفته و...میگه زنگ زده به پدرشوهرش که با بابام بحرفه.میگه بابامو عصبی کرده.هنگ میکنم.میگم نباید این کارا رو بکنه.میگم تاثیر بدی رو بابات میذاره.میگه تو باهاش بحرف.میگم من نمیتونم دخالت کنم.از عصری حالم بد شده.سینم تیر میکشه.پدرشوهرم واقعا شوخی میکنه.من بهش اعتماد دارم.ولی میترسم این شک لعنتی کار دستمون بده.مخصوصا زنگیدنش به پدرشوهرش.واقعا فکر ابرومونم.حواسم کاملا پرت.این قضیه رو زندگی ما هم تاثیر میذاره.البته قضیه یکم جدی تره.نمیتونم کل حرفاشو بنویسم چون حضور ذهن ندارم.ولی میدونم این راهی که میره خطاس.میدونم داره تحریکش میکنه با این کاراش.خدا کنه هر چه زود تر تموم شه.خواهرشوهرم میگه تو چرا ناراحتی اون که بهت بدی کرده.میگم این جریانا باهم ارتباط ندارن.میگه تو که کاری کردی من اخلاقم عوض شه.دور بریارم عوض کردی با حرفات و کمکات چرا رابطتو با مامانم هم خوب نمیکنی.اونم عوض کن.میگم اون فرق میکنه.چون انقد ازش ناراحتم و همه رو ریختم تو خودم.نمیتونم همینطوری ببخشمش.فراموش کنم.میگه تو خوب حرف میزنی بزنگ باهاش بحرف.ولی من نمیخوام خودمو قاطی مسائل کنم.کاش زودی اوضاع خوب شه.راستی امروز نمره اولین امتحان ایلیا رو دادن.نمره اول کلاسه.دارم بال در میارم.فعلا همینا



طبقه بندی: غیبت،
برچسب ها: زن دوم.، شک، پدرشوهر،
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
تو پست قبلی انقد حالم بد بود که یادم رفت یه اتفاق خوب رو بگم.امروز صبحی دلم گرفته بود که چرا خونه مامانم نیستیم تا شعله زرد بپزیم.2ساله 28صفر برنامه شعله زرد داریم.به مامانم که زنگیدم گفتم چقد دلم شعله زرد میخواد.اول خواستم خودم بپزم.بعد گفتم طفلی ایلیا نمیتونه درس بخونه.سر ظهر زنگمونو زدن.ایلیا رفت در و وا کرد.صاحب خونمون بود شعله زرد اورده بود.کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم.دستش درد نکنه خیلیم خوشمزه بود.از ته دل گفتم خدا قبول کنه.خودمم خندم گرفته بود.چقد ذوق کردم.حس خوبی بهم داد.عصری رفتیم بیرون به اصرار ایلیا.برد یه رستوران که وقتی نامز بودیم رفته بودیم.از اونجا هم میخواست بره پاساژ گلستان که نذاشتم.خوب طفلیم درس داره.نباید به خاطر دل تنگی من از درسش بمونه.الانم خونم.مثلا امروز میخواستم بافت رو تموم کنم.از ظهر دیگه نخوندم.شاید حالا برم بخونم.


طبقه بندی: از این در و از اون در،
برچسب ها: پاساژ گلستان، شعله زرد، نذری،
[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
دیگه اعصابم نمیکشه به خدا.من از دست این مادرشوهر چیکار کنم.شب ساعت11زنگیدن.من داشتم کرم میزدم ایلیا رو مجبور کردم که بحرفه.میگن چرا نمیاین ما دلمون تنگ شده.ایلیا هم میگه چیکار داریم بیایم اینجا با خوشی زندگی میکنیم.میگه منظورت اینه اینجا ما نمیذاریم مگه ما چیکار کردیم؟میرم مسواک بزنم گوش نمیدم به باقیش.از صبح باهم درس میخوندیم.نهارم جفتکی گذاشتیم.من خورشت ایلیام برنجشو اماده کرد.مامانم زنگیده به شوخی میگم پس تو دلت واسه من تنگ نشده چرا بی تابی نمیکنی.میگه چرا که نشده.ولی لزومی نداره فکرتونو مشغول کنم.یا خوشیتونو خراب کنم.این از حرف مامان من.در حالی که همه میدونن چون من دختر اول مامانمم چقد بهم وابستس.داریم نهار میخوریم.مادرشوهر میزنگه.حوصلشو ندارم.به ایلیا میگم جواب بده.گریه زاری که من دلم تنگ شده پاشین بیاین وسط امتحانا یه روز بیاین(تا اونجا9ساعت راهه)اینم میگه یادته اون زمونا نمیذاشتی من با نیوشا بحرفم.منم دلم تنگ میشد.گوشی رو میده به من.میگه من نمیتونم غذا بخورم.پاشین بیاین.میگم ایلیا نمیاد.خواهر شوهر گوشی رو میگیره که بحثو عوض کنه.میشنوم از اون ور به شوهرش میگه ایلیا چی گفته و اینکه من کی نذاشتمدارم حرص میخورم.مثلا داشتیم نهار میخوردیم.یعنی این زن شعور نداره؟وقتی میگیم نهار میخوریم لازمه این حرفارو بگه داغونم کنه.به نظرتون کار خوبی میکنه.این یعنی خودخواهی.یکی مثه مامان من میگه با شوهرت خوش باش.یکی مثه این خوشیمونو به هم میزنه.دیگه غذارو نمیخورم.سرم سنگین شده.بغض داره خفم میکنه.یاده همه اتفاقای بدی میفتم که اون باعث شده.میخوام بزنگم بهش بگم مزاحم درس خوندن شوهر من نشه.بگم به خاطر درس اون من حتی بیرونم نمیرم.با تلفن صحبت نمیکنم که تو ارامش بخونه.بگم مگه مامان من دل نداره.بگم چرا میزنگه باعث میشه کل اتفاقا زنده بشن.ولی منصرف میشم.من نمیخوام بد باشم.نمیخوام خدا ازم بقهره.اون اگه این جوری شده کار خداس.همه این روزا رو من و ایلیا به خاطر اون کشیدیم.بدترشم کشیدیم.از یه طرف میخوام بگم راحت شم.میخوام به فکر خودم باشم به ارامش و خوشیه خودم فکر کنم از یه طرف نمیخوام ادم بده شم.میترسم ایلیا رو از دست بدم.داغونم.با کسیم نمیتونم بحرفم حتی مامانم.ایلیا حالمو دیده میگه بریم بیرون.ولی حوصلشو ندارم.میدونم به خاطر من میگه.ولی....



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
وای خدا من عاشق برف و بارونم مخصوصا وقتی صبح های زود میباره.دیشب 2خوابیدیم خبری از برف نبود.صبح که مامی زنگید گفت برف باریده هنگ کردم.اخه تازه بیدار شده بودیم.کل پرده ها رو کنار زدم ولی چه زود برف خیابونا رو اب کردن.اینجوریشو دوست ندارم ولی روبرو خونمون یه زمین فوتباله انقد باحال شده.دیشب12شب هوس سیب زمینی کردم.به هر فست فودی که رفتیم یه نگاه عاقل اندر هوسیون انداختن که غذا تموم شده.دیروز روز بدی بود حوصلم سر رفته بود و روزم تموم نمیشد.با اینکه مجبور شدم عصری بخوابم که شاید این روز تموم شه.اها رفتیم ادکلن بخریم.وای من تازه میفهم که چقد وسایلا گرون شدن.ادکلن 70 تومنی شده 140.هنگ کردم.نمیخواستم انقد ولخرجی کنم.بر خلاف میلم50میلشو برداشتم که پول 100میل قدیمو دادم.یکمم کرم خریدم.از کلینیک که راضی نبودم افتادیم رو خط لیراک.کسی استفاده کرده؟راضیه؟امروز یه کار خبیثانه کردم که الان عذاب وجدان گرفتمپریشب مادرشوهرینا میخواستن بیان ایلیا گفت من درس دارم.اونا هم که نیومدن.بعد دیروز ایلیا زنگید به خواهر من که پاشو دو سه روز بیا که حوصله نیوشا هم سر نره.اونم دلش میخواست بیاد که من به خاطر راه نذاشتم.جفتشون ازم قهریدن.بعد صبح دیدیم راه بسته بوده دیشب.منم از تصمیمم بسی خرسند بودم که اینده نگری کردم نذاشتم بیاد اونوقت طول شب سکته میزدم.بعد صبحی که مادرشوهر گفت جاده بستس.منم ماجرا را تعریفیدم و به خود بالیدم.که اوشون پرسیدن ایلیا به خواهرت گفت بیاد؟؟؟؟منم بله.اوشونم قهریدن و خداحافظی کردن.کاش نمیگفتم.ستاد روحیه دهی :یه بارم من شدم مثه خودش.حالا هم دارم نهارو اماده میکنم.قراره بریم بانک که منم کارای بانکی رو یاد بگیرم.اخه نا حالا ایلیا و بابام انجام دادن.فعلا همین.



طبقه بندی: از این در و از اون در،
برچسب ها: برف، بانک، سیب زمینی، فست فود،
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ نیوشا جون ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره من و ایلیا


دو تا مرغ عشقیم که بعد 5 سال عاشقی بهم رسیدیم.هر دومون متولد 1369هستیم و از قشر آسیب پذیر دانشجو!با هم تصمیم گرفتیم که خاطراتمون رو یه جایی ثبت کنیم که هم خودمون و هم شما ازش استفاده کنید.
دوستای عزیز نظرات و راهنمایی های مهربانانتون مارو به ادامه ی نوشتن خاطرات روزمره بیشتر تشویق میکنه لطفا مارو از نظرات خوبتون بی نصیب نزارین.
عاشق تبادل لینک هم هستیم چون معتقدیم در این فضای مجازی رابطه هارو مستحکم تر میکنه واسه همین اگه خواستین مارو با نام
(ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف)
لینک کنید بعد بگین که شمارو با چه نامی لینک کنیم.
راستی ما تابستون امسال(90) ازدواج کردیم و دیگه نامزد نیستیم ولی به دلایلی اسم وبلاک رو عوض نکردیم.
یه گلایه هم از دوستان داریم.تعداد نظرات خیلی کمه.دیگه نوشتنمون نمیاد!

دوستتون داریم دوستمون داشته باشین.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد خانواده : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

Online User
استخاره آنلاین با قرآن کریم

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران