ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف

ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف
عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
یادش بخیر این جمله رو اوایل دوستیمون وقتی از هم دلخور میشدیم بعدش و میگفتیمو دیگه ناراحت نبودیم.امروز صبح کاشف به عمل امد که خواهر شوهر جان عملیات را با موفقیت به پایان رسوندن و مادرشوهر اعلام کرده که نمیاد.منه...بازم دلم به حالش سوخت.نتونستم راضی بشم.اخه خواهری به خاطر ما نذاشته بود بیاد.به ایلیا گفتم که میزنگم بهش میگم بیا.ایلیا موافقت نکرد.ولی دلم راضی نشد پاشدم زنگیدم بهش که چرا نمیای گفت دخترش نمیذاره.گفتم اگه مشکل اونه من باهاش میحرفم یکم من من کرد بعد گفت باشه منم میام.حالا ما یک انسان بسیار دل رحم تشریف داریم.که باز خودمان را به چاله انداختیم و مثه روز روشن است که جمعه می اییم مینویسیم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.سه شنبه هفته بعد امتحان پاتو داریم و دیروز یه سری عکس گیر اوردم.هم گروهیم که بسی ادم حسود و پررویی تشریف دارن هم دنبال ان عکس ها بودن.ولی یافت نکردن.ما هم که از صبح مادر ترزا تشریف داریم.طی یک عملیاته خود عذاب دهی از ایلیا خواهش نمودیم که ان عکس هارا بر روی یک فلش برای هم گروهمان بریزد.و ما ببریم برایش.تا رقابت سالمی داشته باشیم.باشد که پرودگار این قربانی ها را قبول نماید وما در امتحان پاس شویم.



طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 10:56 ق.ظ ] [ نیوشا جون ]
خبر زیاد دارم از روزایی که نبودم.ولی فعلا تازه ها رو مینویسم.چهارشنبه قرار بود مامانمو خالم بیان تهران.اخه ما سال پیش یلدا تنها بودیمو من کلی گریه کردم.مامانم گفت از سال دیگه میاد.چون نو عروسم واسم کادو میاره.پارسالم نامزد بودیم.مادر شوهره گفت محرمه نمیشه یلدا واست کادو بیاریم.عید قربان گفت این کادو ها واسه جفتش.هر چند من به همه گفتم کادوی یلدامو ریخت به حسابم.خلاصه مامانم قرار بود بیاد.مادر شوهره یه هفتس سر سنگین بود.خواهر شوهرم گفت ناراحته میگه به من نگفته برم و خونواده ی خودشو جمع کرده.خیلی ناراحت شدم.کلی گریه کردم.به ایلیا گفتم از سال دیگه بازم بریم خونه عموم بمونیم.اخه عموم گفته تا پایان دانشگاه اونجا مال منه.ولی مسیرش دوره.گفتم چون اونا خونه گرفتن من راحت نمیتونم به خونوادم بگم بیان.معذبم.چون حرفشو با طعنه زده بود.ایلیا کلی ارومم کرد که زن این خونه منم.تصمیم گرفتم به اونم بگم.ولی ایلیا گفت حق نداری.اخه هربار میاد کلی ناراحتمون میکنه میره.امروز مامانم بهش تعارف زده اونم گفته اخه شما میخواین خودتون دور هم جمع شین.مامانممم گفته اونجا خونه بچه تو هم هست.گفته نه اخه فرق میکنه.ولی با شوهرم بحرفم شد میام.البته خواهر شوهرم گفته نمیذارم بیاد باز بینتون اختلاف بندازه.از صبح کلی داغونم.اعصابم به هم ریخته.میخواستم بگم اخه محرمه گناهه ادم شب یلدا دور هم باشه.(حرف پارسال خودش)میدونم بازم میادو اعصابمو به هم میریزه.قرار بود شب یلدا شام بریم رستوران ایتالیایی رزروم کردیم ولی ایلیا میگه اگه اون بیاد نمیریم.میگه من با اون مد اون بیرون نمیرم.ولی من میخواستم مامانمو اونجا دعوت کنم.امروز یه هفته بود ایلیا باهاش نحرفیده بود.زنگ زد گفت بده با ایلیا بحرفم.حالا چی گفته؟گفته دیگه جریمه نشدین؟فکر کن.بعدشم یکی از فامیلای ایلیا حاملس دختر خالش صبحی زنگ زد گفت.زنگ زدم به پسر داییش که تو ازمایشگاهه میگم میدونم فلانی حاملس.میگه موندم چطوری فهمیدی نیم ساعته جوابشو دادم بهشون.بعد بهم گفت که میخواد زن بگیره و فقط به من گفته.منم راز دار.این پسر دایی و دختر خاله ایلیا خیلی با هام خوبن.مثه داداشم میمونه.مثه بقیه باهام مثه غریبه ها رفتار نمیکنن.ایشالا زنش خوب باشه.راستی شب تو خواب دیده بودم که اون خانوم بارداره.خوابم به حقیقت پیوست.کسی اگه میخواد واسش خواب ببینم در خدمتیم.راستی پسرداییش گفت که چقد شایعه پشت سرم بوده و اون رد کرده.گفته خودش جواب ازمایشمو داده.حالا من دارم دیوونه میشم.اصلا وقتی این مادر شوهره یادم میوفته دیوونه میشم.از صبح یه کلمه درس نخوندم.عذاب وجدان گرفتم.اعصابم داغونه.حالم بده.خیلی بد



طبقه بندی: زندگی مشترک،
برچسب ها: حامله.مادرشوهر.یلدا،
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
دوستای گلم سلام.این پست کاملا اورژانسی میباشد.دارم بال در میارم.از ظهر دارم گریه میکنم.گوش شیطون کر خیلی خوشحالم.ایلیای مهربونم امروز بدجوری خوشحالم کرد.انقد خوشم که نمیتونم با نگارش مخصوص بنویسم.امروز از صبح تنها بودم و ایلیا تا عصر کلاس داشت.صبح رفتنی تو خودش بود و یه جوری بود که ناراحت شدم.بین کلاسشم بهم زنگ نزد.حتی قرصمم یادم ننداخت.خیلی ناراحت بودم داشتم ارشیو وب رو میخوندم.یاد امتحانای ترم3افتادم که نوشتم ایلیا کلی کمکم کرد.کلی ناراحت شدم که چرا دیگه بهم توجه نمیکنه و حالم بد بود.پاشدم غذامو گرم کنم بخورم.یه لحظه گفتم شاید ایلیا بیاد یکم صبر کنم.اومدنش محال بود.رفتم نمازمو بخونم که صدای زنگ اومد.تو دلم خالی شد کسی جز ایلیا اینطوری نمیزنگه.هول شدم.تندی در و وا کردم.گفتم بیام زنگ بزنم غذا سفارش بدم که دیدم ایلیام رفته واسمون نهار خریده.با همون نگاه و خنده ی عاشقونه بغلم کرد و غذا رو داد.خیلی خوشحال شدم.توصیف اون نگاه و رفتار سخته.شاید بگین  اتفاق خاصی نیفتاده ولی من معنی اون نگاه میدونم.من میدونم ایلیا کی از این کارا میکنه.وقتی که واقعا عاشق و دلتنگمه.وقتی که میشه ایلیا خودم.وقتی که یادم میاد چقد عاشقیم.همون موقع رفتم نماز خوندم یه چشمک به خدا زدم و سجده ی شکر رفتم .میدونم و میدونی که پشت همه ی اینا خدایی که عاشقارو دوست داره.دوستون دارم واسم دعا کنین.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
حس غریبی دارم.از اون حس نبودن ها.نداشتن ها.نخواستن ها.این روزا حالم خیلی بده.خسته شدم و خسته کردم انقد از حالای بدم نوشتم.انقد خواستم و نشد.انقدر که سوختمو ولی نساختم.شاید عذابه.شاید درده.شاید... نمیدونم.هر چی هست دیگه تحملشو ندارم.حس غریبی دارم.از اون حس رفتن ها.نبودن ها.شاید برم.شاید نباشم.شاید تا حالا هم نبودم.دلم کسیو میخواد که دردمو بگم بهم بگه گناهکارم یا طلبکار.این روزا وجدانم بد جور درد میکنه.قلبمم بد جور درد میکنه.خواستم خوب باشم خوبی کنم.خاص باشم.خودم باشم.نشد.اتش حسادت منو سوزوند بدجور.الان تنهام.یه بچه داره تو خیابون مامانشو صدا میکنه.شاید بد شدم چون بچه ای رو از مادرش گرفتم.نخواستم مادری داشته باشه.اینجا دوستای خیلی خوبی پیدا کردم.مرسی از همتون که باهام بودین.شاید برگردم.شاید.میخوام ایلیا زندگی کنه.با اونایی که واقعا مال اوناس.من اگه به اینجا رسیدم به خاطر این بود که دوست نداشتم بلکه عاشق شدم.مجنون شدم.خودخواه شدم.حس غریبیه.نبودن.نداشتن.نخواستن.رفتن



طبقه بندی: زندگی مشترک،
[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 05:32 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
شب ساعت3 بود که حالم بهم خورد و بیدار شدم.تا ساعت8صبح هی حالم بهم میخورد.بعد درد شکمم زد به پاهامو پهلوهام.فکر کردیم اپاندیسه.رفتم بیمارستان.عموم گفت مسمومیته.رفتم سرم بزنم دیدیم پسر دایی ایلیا تو ازمایشگاهه.گفت حالا که ناشتایی بیا ازمایشم بده.تو این یه هفته انقد ملت بهم گفته بودن شاید حامله ای خودمم استرس گرفتم.بهش گفتم تست بارداریم بگیره.تا نتیجشو بگه کلی گریه گردم.خوشبختانه منفی بود.بعد سرم حالم بد شد.بعد فهمیدیم تو سرم متوکلوپرامیدم ریخته که من حساسیت دارم بهش.دیگه داشتم دیوونه میشدم.حالت تهوع و تب و لرز و احساس خفگیم میکردم.کله بدنم میلرزید و دندونام بهم میخورد.میخواستم خودمو بکوبم یه طرف.ایلیا با باباش رفتن یه امپول دیگه اوردن زد تا علائم اینیکی رو خنثی کنه.شام مهمون بودیم باز حالم بهم خورد برگشتیم خونه.تا صبح نخوابیدم.صبح از درد شکم گریه میکردم.رفتیم سونوگرافی گفت چیزیت نیست.توفیق اجباریم شد.چون من هی سینه ی چپم درد میکرد فکر میکردم سرطان دارم.اونم معاینه کرد گفت عصبیه.جواب ازمایشمم که گرفتم.تری گلیسیریدم خیلی خیلی کم بود.انزیمای کبدم هم زیاد.گفتن از سرما خوردگیه.حالم اصلا خوب نمیشد.احساس میکردم یکیی داره خفم میکنه.کلی داروی گیاهی و طب سنتیم امتحان کردیم.افاقه نکرد.بعد باباش میگه شاید از عوارض سفکسیمه که خوردی.جمعه ایلیا باید برمیگشت گفت من بمونم خوب شم بیام.قبول نکردم.حالا هم که خونه خودمونیم.بازم حالم بده.خیلی از احساسامو نمیتونم بگم.به جایی رسیده که طفلی ایلیام یه هفتس شبا کلی بالا سرم دعا میخونه تا خوابم ببره.جمعه صبحم رفتیم پیش عمو کوچیکم یه گواهی توپ واسه ایلیا گرفتم تا دهن مامانشو ببندم.عمومم میگه کل علائمت از استرسه.شایدم پرکاری تیروئید.امروز صبحم با کلی درد بیدار شدم.دیشب بعد یه هفته بالاخره به صورت نرمال شام خوردم.تو 3روز 4کیلو لاغر کردم.نمیدونم چم شده.ولی حالم خیلی بده.



طبقه بندی: زندگی مشترک،
برچسب ها: ازمایش، سونوگرافی، دعا، پرکاری تیروئید، استرس، درد،
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ نیوشا جون ]
و اما بعد عروسی.یکشنبه شب قرار بود راه بیفتیم.شام خونه مادرشوهر بودیم.تن ماهی با برنج گذاشته بود.برنجش خیلی چرب بود.تو رودرواسی خوردم.شب راه افتادیم یه ساعت بعد حالم بد شد.هم تهوع هم دل پیچه و تب و لرز.ترسیدم فکر کردم بوتولیسم گرفتم.حالم خیلی بد بود.طوری که ایلیا زنگ زد باباش بیاد دنبالمون.تو اولین شهر رفتیم بیمارستان.عمم با ما بود.بماند که این عمه ی با محبت ما نکرد از اتوبوس پیاده شه.رفتیم اورژانس.بیچاره پزشک شیفت تازه کار بود.خوشبختانه بیمارای اونجا که حالمو دیدن اجازه دادن ما زودتر بریم تو.قبل ما هم یه مادر و نوزادش رفتن تو.بیچاره پزشکه حتی معاینشم نکرد.مادره یه نسخه در اورد گفت اقای دکتر پزشک خودش متخصصه الان اینجا نیست همین داروهای نسخه قبلیشو بنویس که مطمئنتره.بیچاره قبول کرد.خیلی ناراحت شدم.بیچاره7سال زحمت کشیده یعنی اندازه یه سرماخوردگیم سرش نمیشه.راننده اتوبوسم با ما اومده بود.معرفیمون کرد.بیچاره گفت باید پول ویزیتو پس بگیرید و زشته پول بگیرمو کلیم تحویل گرفت.من خوشم نمیومد که اینطوری بشه.بعدم گفت نمیتونم بگم سرماخوردگیه یا مسمومیت امشب امپولای مسمومیتو بزن خوب نشدی از فردا انتی بیوتیک بزن.ایلیا رفت داروهارو گرفت.منم دادم همونجا تزریق کنن که واقعا خیلی بد زد.یه بتا ی معمولی رو چنان زد که انگار امپول روغنی زده.تا امپوارو بزنیم بابا هم رسید.البته با سرعت170.برگشتنی دریغ از یه گشت تو راه.یعنی انقد این مملکت بی در و پیکر شده.ساعت1رسیدیم.ایلیا گفت چون خونه مامانمینا راحترم بریم اونجا.مامانمو ایلیا تا صبح بیدار بودن.ایلیا 2شنبه امتحان داشت و با برگشتنمون از امتحان موند.گفت به عموت میگم گواهی بده که بستری بودم.تو واسم مهمتری.اونوقت مامانش اومده که وای امتحان پسرم موندو ایلیا تو میرفتی نیوشا برمیگشت.حالم از این حرفا بد شد.ایلیا هم کلی دعواش کرد که من زنمو نصف راه کجا ولش میکردم برم.این که صدتا امتحان فدای یه تار موی نیوشا.ولی طرف پر رو تر از این حرفاس باز حرف خودشو میزد.خیلی بهم بر خورد.خیلی.یعنی شوهره من چقد باید بی مسئولیت باشه که منو بذاره ا=تو اورژانس خودش بره.یعنی این زن واقعا شعور داره؟دو روزی حالم بد بود.خونه مامانم بودیم.یعنی اصلا به این زنه الرژی پیدا کرده بودم.انقد حالم بد بود که چیز زیادی یادم نمیاد جز اینکه فامیلای خودم روزی 2بار میزنگیدن.زن عمو و دختر عموم که هر روز بهم سر میزدن.این لطفشونو فراموش نمیکنم.حالم کم کم خوب میشد.5شنبه شب خونه بابای مادرشوهره مهمون بودیم.جمعشم رفتیم خونه مامانم ایلیا پیتزا درست کرد.شنبه میخواستیم با ایلیا بریم خرید که مادره گفت وای نه نیوشا سرما میخوره باز.منم لج کردم نرفتم.یکشنبه هم نهار و شام خونه دختر خالم بودیم.بعد شام دختر عموم نذری داشت رفتیم کمکش.دو شنبه هم که تاسوعا بود.عموم زنگ زد که باید بیاین اینجا.نهار رفتیم.این عمه من خیلی خسیس تشریف دارن.نهارم اون گذاشته بود.بماند که گشنه موندم.بعد نهارم نذری دادیم.بعدش با ایلیا رفتیم خونه استراحت کردیم.شب پا شدیم بریم خونه عموم مامانش گفت شام گذاشتم یکم خوردیم بعد رفتیم.هوا انقد سرد بود که نتونستیم بیرون بریم.رفتیم تو خونه و شب برگشتیم خونه مامانمینا این بود تعطیلاته ما تا به اینجا.ببخشید خیلی درهم و به درد نخوره ولی مثه دفتر خاطره نوشتم/



طبقه بندی: از این در و از اون در،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
میخواستم امشب کلی مطلب بنویسم ولی باز حالم بد شد دوستای گلم ده روزه که مریضم حالمم اصلا خوب نیست.کلیم ازمایش دادم چیزی نشون نداده.دعا کنین زودی خوب بشم.بیام بنویسم.الانم ایلیا دعوام میکنه که برم استراحت کنم.فعلا بای



طبقه بندی: زندگی مشترک،
برچسب ها: مریضی، ازمایش، دعا،
[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
سلام دوستای گلم.ببخشید دیر شد.توضیح میدم الان.گفتم که عروسیه عمومه.سه شنبه شبحرکت کردیم و صبح8رسیدیم.منم که چون حوصله نداشتم تهران نرفتم خرید.ولی اونجا هی مامانمینا اغفالم کردن و از10صبح رفتیم خرید.اول واسه ایلیا یه پالتو خریدیم که جبران دزدی بشه.بعدش تا شب گشتم ولی چیزی پیدا نکردم و زن خوبی شدم و از خیر لباس جدید گذشتم.و قرار شد پیراهنی رو که فقط2ساعت پوشیده بودمو بپوشم.ارایشگرمم که فهمیده بود عروسی عمومه خودش واسم وقت داده بود.ببینین چقد محبوبم.شب قبل عروسی قرار شد بریم خونه عموم.مادر شوهره زنگ زد که ما خونه خواهرمیم که عروسه تازش اومده شمام بیاین ایلیا کلی دعواش کرد.ولی مامانم مجبورمون کرد بریم.رفتیم.مادر شوهره هی محبت میکرد.ولی صاحب خونه دریغ از یه پذیرایی.خیلیبهم برخورد و قرار شد دیگه نریم اونجا.از اونجا رفتیم خونه عموم.عروسش از یه شهر دیگه وقت ارایشگاه گرفته بود.برف میبتریدو عموم نگران فرداش بود.منم فداکار و گفتم اگه جاده بسته شد من وقت ارایشگاهمو بهش میدم.صبحی پاشدم برم حموم مادر شوهره فتوا داده برین خونه بابابزرگ ایلیا سر بزین منو میگین کاردم میزدی خونم در نمیومد.اجباری رفتیم و زودی برگشتیم.رفتم ارایشگاهو.برای اولین بار دو ساعت قبل موعد اماده شدم.اول کلی با ایلیا عکس انداختیمو رقصیدیم بعد رفتیم عروسی.موقع شام یهو جیغ کشیدن که گربه اومده تو سالن.داشتیم سکته میکردیم.بعد شام ایلیا هم اومد بالا کلی با هم رقصیدیمو خوش گذشت.فیلمبردارم که اشنامون بود هی عکس میگرفت که به کلیپ عروسیمون اضافه کنه.اونجا همه رنگ موهامو میپرسیدن که کجا گذاشتی خوشگله و این حرفا.شب که اومدیم خونه ایلیا داشت سنجاق موهامو باز میکرد که موهام گره خورد و مجبور شدیم قیچی کنیم.چشم مردم دارن؟فرداشم پاتختی نرفتم موندم پیش بچم که واسه امتحانش درس بخونه.یکشنبه شبم راه افتادیم برگردیم تهران که اتفاقاتی افتاد تو پست بعدی مفصل میگم.راستی همینجا میگم ایلیای عزیزم خیلی دوست دارم و مرسی که تو عروسی به خاطر خوش گذشتن به من کلی سنگ تموم گذاشتی و برخلاف ایده خانوادت با هام رقصیدی.مرسی.هیچ وقت فراموش نمیکنم




طبقه بندی: زندگی مشترک،
برچسب ها: عروسی، رقص، پاتختی،
[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ نیوشا جون ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره من و ایلیا


دو تا مرغ عشقیم که بعد 5 سال عاشقی بهم رسیدیم.هر دومون متولد 1369هستیم و از قشر آسیب پذیر دانشجو!با هم تصمیم گرفتیم که خاطراتمون رو یه جایی ثبت کنیم که هم خودمون و هم شما ازش استفاده کنید.
دوستای عزیز نظرات و راهنمایی های مهربانانتون مارو به ادامه ی نوشتن خاطرات روزمره بیشتر تشویق میکنه لطفا مارو از نظرات خوبتون بی نصیب نزارین.
عاشق تبادل لینک هم هستیم چون معتقدیم در این فضای مجازی رابطه هارو مستحکم تر میکنه واسه همین اگه خواستین مارو با نام
(ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف)
لینک کنید بعد بگین که شمارو با چه نامی لینک کنیم.
راستی ما تابستون امسال(90) ازدواج کردیم و دیگه نامزد نیستیم ولی به دلایلی اسم وبلاک رو عوض نکردیم.
یه گلایه هم از دوستان داریم.تعداد نظرات خیلی کمه.دیگه نوشتنمون نمیاد!

دوستتون داریم دوستمون داشته باشین.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد خانواده : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

Online User
استخاره آنلاین با قرآن کریم

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران