<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://www.maried.mihanblog.com/post/rss">
        <title>ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف</title>
        <description>دو تا مرغ عشقیم که بعد 5 سال عاشقی بهم رسیدیم.هر دومون متولد 1369هستیم و از قشر آسیب پذیر دانشجو!با هم تصمیم گرفتیم که خاطراتمون رو یه جایی ثبت کنیم که هم خودمون و هم شما ازش استفاده کنید. 
دوستای عزیز نظرات و راهنمایی های مهربانانتون مارو به ادامه ی نوشتن خاطرات روزمره بیشتر تشویق میکنه لطفا مارو از نظرات خوبتون بی نصیب نزارین.
عاشق تبادل لینک هم هستیم چون معتقدیم در این فضای مجازی رابطه هارو مستحکم تر میکنه واسه همین اگه خواستین مارو با نام 
(ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف) 
لینک کنید بعد بگین که شمارو با چه نامی لینک کنیم.
راستی ما تابستون امسال(90) ازدواج کردیم و دیگه نامزد نیستیم ولی به دلایلی اسم وبلاک رو عوض نکردیم.
یه گلایه هم از دوستان داریم.تعداد نظرات خیلی کمه.دیگه نوشتنمون نمیاد!

دوستتون داریم دوستمون داشته باشین.</description>
        <link>http://www.maried.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-17T10:48:58+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.maried.mihanblog.com/post/151"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.maried.mihanblog.com/post/150"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.maried.mihanblog.com/post/149"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.maried.mihanblog.com/post/147"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.maried.mihanblog.com/post/146"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.maried.mihanblog.com/post/151">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-15T12:58:41+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.maried.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>نیوشا جون </dc:creator>
        <title>نوبره والا</title>
        <link>http://www.maried.mihanblog.com/post/151</link>
        <description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;سلام دوستای گلم.خوبین.ما هم خوبیم شکر خدا.و امااااااااااااااااا:شوهر خاله ایلیا دو سالیه با یه خانمی بعله.بعد همه میدونستن.حتی خانمش.ولی ادعاشون این بود که اونا فقط دوستن.شوهر خاله تو این مدت از یه راهی کلی کلاه برداری کرد و به قول ایلیا پولا خیلی چرب بود و رگای قلبشو گرفت و بالن و اینا هم تاثیر نداشت.حالش خیلی بد بود تا هفته پیش.که با خانمش میره دکتر و دکتر میگه که تو باید زن بگیری والا میمیری&lt;/font&gt;&lt;img src=&quot;../..http://static1.mihanblog.com//public/public/rte/images_new/smiles/13.gif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نمیدونم اقای دکتر به چند راضی شدن؟ولی خانمشم ساده و میگه حتما.میاد دو سه مورد پیشنهاد میده و شوهره میگه خوب حالا که میخوای زن بگیرم همین دوست خودمو بگیرم که میشناسیم.اینم قبول میکنه و اینا عقد میکنن.تازه زنه یه شهر دیگس خاله هفته ای دو روز شوهررو که هنوز قلبش میدرده میبره خونه ی اون یکی زنه و منتظر میمونه تا اینا بوققققققققققققق.بعد برمیگردن خونه.یعنی ادم میمونه تو کار این خاله.مردای فامیلم هی مشتری پیدا میکنن واسه ی این نسخه ی اقای دکتر.نوبره والا&lt;/font&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.maried.mihanblog.com/post/150">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-12T13:34:31+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.maried.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>نیوشا جون </dc:creator>
        <title>سلامی دوباره</title>
        <link>http://www.maried.mihanblog.com/post/150</link>
        <description>دوستای گلم سلام.ما خوبیم.شرمنده که نمیتونم جواب کامنتا رو بدم.میهن بلاگ قاطی کرده.حتی پستم نمیتونم بزارم اینارم با هزار ترفند گذاشتیم.ولی همه دوستانو میخونم.


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.maried.mihanblog.com/post/149">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-05-12T13:30:40+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.maried.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>نیوشا جون </dc:creator>
        <title>روز زن مبارک</title>
        <link>http://www.maried.mihanblog.com/post/149</link>
        <description>من زن خلق شدم...نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...برای خلق بوسه ای از جنس ارامش...من زن نشدم که همخواب ادم های بی خواب شوم...زن شدم که برای کسی رویا شوم...من زن نشدم که در تنهاییم حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم...زن شدم...تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم.روزمون مبارک


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.maried.mihanblog.com/post/147">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-22T07:16:49+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.maried.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>نیوشا جون </dc:creator>
        <title>مادرشوهره من</title>
        <link>http://www.maried.mihanblog.com/post/147</link>
        <description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;سلام.یکی از دوستان تو کامنتا ازم خواسته بود که راجع به خوبی های مادرشوهرمم بنویسم.یکم که فکر کردم دیدیم ممکنه ما باهم کمی مشکل داشته باشیم اونم به خاطر تفاوت عقاید و این حرفاست.ولی مشکل جدی باهم ندارم.گوش شیطون کر.خوب مهمترین خوبیش اینه که خیلی مهربونه.ممکنه خیلی وقت ها حرفایی میزنه که ادمو روانی میکنه.ولی خوب همیشگی نیست.و این که من و همسرمم خیلی دوست داره.بارها گفته که منو بیشتر از ایلیا دوست داره.فکر کن روزی 3بارم منو ببینه بغلم میکنه بوسم میکنه.یا وقتایی که میرم بیرون تا دم در باهام میاد.ممکنه من خوشم نیاد.ولی هر روز بهم زنگ میزنه به قول خودش وقتی با من نحرفه یه چیزش گم شده انگار.اگه جایی بره زنگ میزنه جای منم خالی میکنه.یکی دیگه اینکه خیلی مومنه.زیاد اهل غیبت و دروغ نیست.دائما واسمون دعا میکنه.وقتایی که میرم اونجا چه چند روز چه دو ماه هر صبح صبحونم امادس تا من بیدارشم برم بالا.خیلی کم پیش میاد ازم کمک بخواد.خوب تازگیا تو جمع خیلی تحویلم میگیره.مثلا منو نیوشام صدا میکنه.با خونوادم خوبه.مثلا وقتی خالم از مکه برمیگشت به جای من رفت کمک.یا مثلا بهم گفته من میتونم اگه خوتهرشوهرام کار بدی کردن هر طور خواستم باهاشون برخورد کنم.چیزی که کمتر مادری میگه.یا همیشه بهش میگم رفتی مکه من چنتا چیز تک میخوام نباید به جز من واسه کسی بیاری.میگه هرچی اوردم اول تو برمیداری بعد به دخترا میدم.خوب اولا به خرید های من حساس بود.ولی حالا دیگه نه.مثلا وقتی اومده بودن اینجا گفتم یه روسری پسندیدم 300تومن پس انداز اون ماهشو داد به من گفت برو بخر.خوب خوشت اومده.در حالی که اوایل واسه کفش این قیمتی راضی نمیشد.خوب به مرور زمان بهتر همدیگرو میشناسیم.مخصوصا که منم دیگه زیاد حساس نیستم.واسه خودم استقلال دارم.بعضی مسائل دوران عقد که یادم میفته میبینم خودم این انتظارا رو ایجاد کردم که قبولش واسه خودم سخت بود.مثلا واسه پوششم.اوایل خیلی گیر میداد ولی حالا به عنوان مثال پالتوی که خریده بودم واقعا کوتاه بود.طوری که دانشگاه نمیشد بپوشم.در واقع در حد نیم تنه یا کت بلند.خیلی راحت پیشش پوشیدم و گفتم که خیلی گشتم تا پیداش کردم و خوشم میاد.حتی یه بارم نگفت کوتاهه.خدا رو شکر فعلا خوبه.اینجا هم میگم اگه بدیم ازش گفتم واقعا دلم شکسته.والا نه من خوب مطلقم نه اون.و چه بسا خیلی از رفتارای منم از جانب مادر قابل قبول نباشه.&lt;/font&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.maried.mihanblog.com/post/146">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-04-17T13:32:02+01:00</dc:date>
        <dc:source>www.maried.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>نیوشا جون </dc:creator>
        <title>سال 90</title>
        <link>http://www.maried.mihanblog.com/post/146</link>
        <description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;

میدونم واسه نوشتن این مطلب خیلی دیره.ولی &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; size=&quot;3&quot;&gt;مینویسم تا ثبت بشه.تا یادم بمونه این سال یکی از بهترین سالای عمرم بود.ولی چقد زود گذشت.عید 90 اولین عیدی بود که من با ایلیام بودم.اولین سیزده بدر.اولین روز مرد و زن.روزای قبل عروسی.فشردگی کارا.استرس و حساسیت واسه لباس و گل و طلا و هزارتا چیز دیگه.تو اوج کارا کلیب زدنمون.بارون کنار ساحل تو وسط تایستون و رعد و برقایی که کسی باور نمیکرد طبیعیه.3مرداد روز عقدمون.رقص اسپانیایی.افتادن میوه های رو ماشین.و بالاخره 6مرداد.بهترین روز عمرمون.عروسی.ماه عسل mp3مون اول ماه رمضون.مشهده خلوت.هتل قصرطلایی و اتاق پرنسسش.خاطره هاش.جیگرکی که در اوج سادگی بهترین غذای عمرم بود.شاندیز و قرعه کشیش.وای روزه های سخت.شب بیداریا و روز تا یه ساعت مونده به اذان خوابیدن و تندی اماده شدن و رفتن به مهمونیای پاگشا و بعد مهمونی با بچه ها رفتنمون به تفرجگاه خارج شب تا نیمه های شب.اواخر شهریور و اسباب کشی و بالاخره مستقل شدن.یه ترم تو خونه موندن.عروسیای خوب رفتن.رستوران گردیامون.فقط بدیش اون یه ماه مریضیم بود.استرسش.درداش.ازمایشا و سونوهای بی جواب.رفتن به کنسرتی که دوست داشتم.و مهم ترین تصمیم و بهترینش رفتم پیش روانپزشکم که عالی بود.علوم پایه و اگه گفتین؟؟؟؟؟قبولیش.کولاک تو راه.خوبی های اخر سالم.اینکه مادر شوهرمو بردم سر خاک مادرش که خارج از شهر بود و یه جای بد مسیر.من و ایلیا و مادرشوهرمو خالش.واسش گریه کردن.رفتن به امامزاده و واسش دعا کردن.وقتی به خاطر یه سری از اتفاقا حالش بد شد تو بغلم گرفتنش.بوسیدنش.اروم کردنش.(اینا سورپرای بود واستون)رفتن سر خاک پدر بزرگا و مادر بزرگام که خیلی وقت بود نرفته بودم.رفتم عیادت عموی مامانم که مریض بود.کاری که شب عیدی منه و ایلیا کردیم تا دل چند نفرو شاد کنیم.و سبک تر بریم تو سال بعدی.اره سال 90 خدا رو شکر سال خیلی خوبی بود واسمون.خدایا ممنون به خاطر این سال.خودت تو سال91هم همراهمون باش و بهترین هارو واسه هممون رقم بزن.ایلیای مهربونم مرسی بابت سال 90 خوبی که برام رقم زدی.&lt;/font&gt;






</description>
    </item>
</rdf:RDF>

