|
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
| ||
|
|
سلام دوست جونام.عیدتونم مبارک.اول اولی رو بگم یا دومی رو.بذار اصلیه رو بگم.دیشب طفلی ایلیام سرماخورده بود.هر کاری کردم نرفت دکتر.منم قبل خواب کلی قرص و شیافو ویتامین سی دادم بهش.پمادم زدم خوابید.خودم نخوابیدم.ایلیا هم تو خواب و بیداری بود هی اینور اونور میشد.نفساشو گلوشم معلوم بود خشکه.ساعت دو و ربع بود گفتم پاشم واسش از معجونام دم کنم.به این صورت که چایی دارچین دم کردم با عسل و لیمو ترش(امتحان کنین)گفتم تا کمی خنک شه برم دسشویی.رفتم و وقتی درو میبستم دیدم یه جانی پشت دره.حالا من تو دسشویی اونم دم در درم نیمه باز.نه میتونم برم بیرون نه چیزی.یکم هنگ کردم.بعد شروع کردم جیغ کشیدن.ایلیا رو صدا میکردم اونم داشت جلو در رژه میرفت.حالا من جیغ و گریه ایلیا هم بیدار نمیشه.بعد یکم پاشده میگه تو کجایی منم با گریه محلو گزارش دادم حالا اومده درو باز میکنه میخوره به جانی رفت یه چیز بیاره بکشتش جانیه فرار کرد.دم در نبود منم چنان گریه میکنم که باورتون نمیشه.به سختی منو برد بیرونو خودش افتاد به جونه جانیه بی شرف رفته بود پشت ایینه.با سوسک کش کشیدش بیرون( ![]() )رو کشتشو بعد اومد حالا مگه من اروم میشم.انگاری سوسکه تو بدنمه.کلی گریه کردم.بعدم گفتم واسش معجون درست کردم.خورد و تشکر کرد و محبت بعدم رفتیم بخوابیم.هر چند نشد منم بخوابم.از صبحم دسشویی نمیرم.همه جا احساس میکنم سوسکه.الان یه لحظه با گوشه چشمم علامت ماوس رو دیدم فکر کردم سوسکه.اینم عاقبت محبت نصفه شبیه ما. دومی رو تو یه پسته دیگه میذارمطبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: سوسک، مریضی، معجون، نصفه شب، محبت، ترس، جانی، |
|
| [ طراح قالب : ایلیا ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||