|
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
| ||
|
|
امروز بدجوری دلم گرفته.تپش قلبم دارم.نمیدونم چم شده.ایلیام امتحان داره پس فردا دعا کنین خوب بده.خیلی نگران درساشم.یه شک زنانه هم بود که داشتم از ترس و استرس سکته میکردم.چک کردم و چند ساعت بعدش خودش حل شد.نگرانیم بابت تاخیر بی مورد بود عصری ایلیا خواب بود کلی گریه کردم ولی نمیخوام حواس اون پرت شه داغونم.راستی نهارم از ابگوشت های معروفم واسه ایلیام گذاشتم جاتون خالی.راستی مژی جون مرسی از رو لینک ژورنال غذا واسه ایلیام رولت پنیرمغزدار درست کردم.عالی شد.فردا احتمالا بابام بیاد.عصری مادرشوهر زنگیده بود یه حرفی زد هنوز تو کفشم یعنی.من احمق حتی منظورشم نپرسیدم.میگه دلم واستون خیلی تنگ شده.بی قرارم پاشین بیاین.من دلتنگتم هی فحشت میدم![]() ![]() ایلیا میخواست بزنگه به خواهر شوهر که جمعش کنه نذاشتم.راستی من معتاد شدم از صبح تا شب فقط وبگردی میکنم البته با گوشی به خدا دیگه دستم داره تیر میکشه.یه راهنمایی کنین من ترک کنم.ایلیا با استادش هماهنگ شدن ی کتاب چاپ کنن.اقا من دیگه جون به لب شدم.نشسته فکر میکنه جلدش چطوری باشه؟بعد به نظرتون به چه نتیجه ای رسیده؟جلد البومی با عکس فراری و لوگوی رئال مادرید اونم واسه الگوریتم دلم بدجور گرفته این روزا.امروز با مامانم میحرفیدم اینور داشتم گریه میکردم نامحسوس.اخه من هرقدرم بد باشم ادمیم که حرفای تو خونمو یا مربوط به خانواده همسرو حتی به مامانمم نمیگم.چه ربطی داشت نمیدونم.قاطی کردم.راستی ایلیا اسممو گذاشته جیمبو.میگه غیب میشی هی.منظورش مواقعی(24ساعتی)که میام اتاق وبگردی رو میگه.بچم خیلی وابسته شده.یه جورایی انگار دلتنگمه.هی میبرسه کجایی چرا نمیای کجا رفتی دیگه مثه این بچه ها میفته دنبالم.نمیدونم بچم چش شده.طوری شده میگم عزیزم اگه اجازه بدی روم به دیوار میرم دسشویی ولی مامانی زودی برمیگرده.دو روز بود هی بهم دستورر میداد یادش رفته بود ازم تشکر کنه و همکاری کنه.امشب بهش یاداوری کردم اخه من ملزم میدونم که واسه همه کارای کو.چیک و بزرگی که به خاطر هم انجام میدیم تشکر کنیم و وظیفه هم ندونیم.این تو زندگیمون شرطی شده.چون هر دومون دانشجوییم کارای خونه هم ربطی به زن و مرد بودن نداره باید تقسیم شه.این قراریه که از اول باهم گذاشتیم.و رمز موفقیت خونه داریمونه.ایلیام تو بعضی مسائل درکم نمیکنه.مثه همون جریان نگرانی که گفتم.راجع به حاملگیم نظرش اینه که سقط میکنیم.ولی نمیدونه استرس های منو.فکر های منو تشویشامو.احساسامو.میدونم به خاطر من هیچوقت نمیذاره بر فرض محالم اگه حامله شدم نگه دارم.ولی بازم میخوام احساسامو هم درک کنه.همه اینا رو همینطوری که به ذهنم میرسه نوشتم.ببخشین اگه درهمهطبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: حاملگی، الگوریتم، رئال مادرید، فراری، استرس، |
|
| [ طراح قالب : ایلیا ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||