|
ماجراهای دوران نامزدی ما زیر یک سقف عشق یعنی با هم یه وبلاگ درست کنیم
| ||
|
|
یادمه تو همون پستای اول قول دادم جریان راضی شدن بابامو بگم.خوب از اونجایی بگم که ایلیا کنکورشو داد و نتایج اومد و اینا اومدن خواستگاری.بابام با ایلیا حرفید و گفت که من الان راضی نیستم.بعد5سال ببینیم چی پیش میاد.اون شب درسته جواب رد داده شد ولی من خوشحال بودم که بعد چندسال دوباره چند ساعتی پیش ایلیا نشستم.از اون روز من خودمو تو اتاق حبس کرده بودمو غذامم اونجا میخوردم.ایلیا هم در حال چونه زنی که باز بیان خواستگاری.نمیخوام اتفاقای اونروزا رو بگم.بالاخره اولای مهر بود و من میومدم تهران.به مامانم گفتم که باید کاری کنی من اخرهفته بیام بله برون.من اونجا نمیمونم دیگه.بابای ایلیا هم با عموهام حرفید.مامانم با داییم.و خلاصه 3شنبه که تولد دختر داییم بود اینا همشون دور هم جمع شدن و جلسه گذاشتن.عموم خیالمو راحت کرده بود.منم تا6فیزیو داشتم بارون شدیدی میبارید.قرار بود با دختر دایی مامانم بریم خرید.تو اون بارون و ترافیک رفتیم تجریش.تندیس که هیچی نداشتورفتیم قائم که بعد کلی گشتن من یهع پیراهن شیک و ساده پیدا کردم که انتظارشو نداشتم.از اونجا هم برگشتیم خونه اونا.ساعت8.5بود که دخترعموم اس زد مبارکه.بعد اون دختر داییم اس زد که فعلا دارن صحبت میکنم.نیم ساعت بعد زن عمو کوچیکم اس زد مبارکه.اس زدم به دختر داییم گفت هنوز میحرفن.من چون اونجا نبودم نمیتونم دقیق بگم ولی دختر دایی هام و دختر عموم کلی از اون شب و بحث ها و گوش واستادناشون خاطره دارن و میگن و میخندن.من از استرس داشتم خهفه میشدم.که بالاخره 11شب زن عمو بزرگم زنگیسد گفت مبارکه و چون میترسیم بابات باز منصرف شه همین الان عموت میزنگه به بابای ایلیا بگه جمعه بیان بعله برون.اون شب کلی گریه کردم.از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف نگران اینده.کلی ار ایلیا قول گرفتم واسه اینده.فرداش رفتم سر جنین و از اونجا رفتم ترمینال و راهی شهرستان.اول خواستم به دوستام بزنگم بگم بعد ترسیدم بابام باز منصرف شه.که نمیدونم از کجا دوست صمیمیم فهمیده بود زنگ زد و کلی گلایه.بعدم به همه خبر داد من دیگه تا نزدیکای12شب داشتم جواب تلفنارو میدادم.تو راه مریض شدم و چنتا قرص خوردمو خوابیدم تا صبح.ایلیا بیچاره که هی زنگ زده بود برنداشته بودم کلی نگران شده بود.وقتی رسیدم جلو در که میخواستم پیاده شم تو فکر این بودم که به بابام چی بگم پام سر خورد کل پله های اتوبوسو رو هوا طی کردم خوردم زمین.طوری که مانتوم پاره شد.اومدم خونه دیدم دستم و کمرم کلا خونیه.بعدم که ورم کرد و کبود شد.پیراهنم دکلته بود.انقد گریه کردم بابای ایلیا انواع پماد داد.ولی افاقه نکرد.رفتم واسه پیرهنم یه زیره گرفتم.که دستم مشخص نباشه.همون روز صبحی هم ایلیا و مادرشوهر اومدن دنبالم بریم انگشتر و سرویسو خودم بپسندم.که خودش ماجرایی داشت.شبشم عروسی پسر خاله ایلیا بود.که وقتی مراسمه جمعه رو فهمیدن کارت فرستادن ولی نرفتم.چون تا شب با دختر داییم داشتیم کارای ارایشگاه و این حرفا رو انجام میدادیم.جمعه ایلیا اومد دنبالم بریم ارایشگاه که دستم موند لای در ماشین.بساطی بود اصلا.از اونجاهم رفتیم اتلیه که دیگه ساعت10شده بود و مهمونا منتظر.اومدیم خونه و برای اولین بار ایلیامو کردم.ما که وقت نکرده بودیم شامم بخوریم بعد اینکه مهمونا رفتن ایلیا موند رفتیم طبقه بالا ساعت1شب نشستیم شام جفتکی خوردیم.واین بود ماجرای ازدواج ما شرمنده سرماخوردم به زور نوشتم والا حاشیه زیاد داشت.طبقه بندی: زندگی مشترک، برچسب ها: کبود.جنین.تندیس.قائم.عقد.شام، |
|
| [ طراح قالب : ایلیا ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||